حرفهای زیبایی که ونه‌گات هرگز نگفته بود

حرفهای زیبایی که ونه‌گات هرگز نگفته بود!

با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

شاید شما هم متن معروف «کرم ضد‌ آفتاب بمالید» را خوانده باشید. چند سال پیش در فضای وب، این متن زیبا و معروف به عنوان سخنرانی کورت ونه‌گات، در مراسم فارغ‌التحصیلان دانشگاه ام.آی.تی در سال ۱۹۹۷ به صورت گسترده، نقل می‌شد. متن زیبا بود و به قول اهل رسانه متنی ویروسی بود. محتواهای ویروسی محتواهایی هستند که به سختی می‌توان در مقابل اشتراک‌گذاری آن با دوستان و آشنایان مقاومت کرد. اما نویسندهٔ اصلی متن، خانم مری اِشمیش بود. او که در شیکاگو تریبون مطلب می‌نوشت، یک بار در عنوان ستونی که به نوشته‌های او اختصاص داشت نوشت: …نصیحت برای جوانان مانند خود جوانی هدر می‌رود. در آن ستون اشمیش نوشت:

نوشته ونه‌گات
با صدای بهناز بستان‌دوست

رفیق خوب و رفیق بد

قصهٔ «رفیق خوب و رفیق بد»
از کتاب «افسانه‌های آذربایجان»
گردآورندگان: صمد بهرنگی و بهروز تبریزی
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

یکی بود، یکی نبود. یه رفیق خوب بود و یه رفیق بد. روزی از روزا، این دو تا رفیق هر چه قدر گشتن نتونستن کاری گیر بیارن. گفتن چی کار کنیم چی کار نکنیم، آخر سر عقلاشونُ ریختن روی هم و گفتن: بریم یه شهر دیگه، اون جا برای خودمون یه کاری دست و پا کنیم. هر کدومشون هم یه کم نون تو دستمالشون بستن و با همدیگه راه افتادن به طرف یه شهر دیگه…

من اعتراف می‌کنم پس هستم-۴۸

داستانکی از سمیه خطیب‌زاده
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

یه لاک قرمز مکُش مرگ ما زدم و یه انگشتر طلای زیر خاکی دستمه و ساعت بند طلایی باهاش ست کردم که از همین دستم استارت شیکیم رُ زده باشم…. وقتی بدونی کاریزما داری تو جذب مردای ۴۰ سال به بالا و این جاذبه از عشوه الاغیت نیست بلکه بیشتر روراستی ذاتیت باعث ایجاد یه ویروسی میشه که مرد بیچاره واسه‌ت ضعف بره، بعد از یه مدت طاقچه بالای نرم گذاشتن رُ هم یاد می‌گیری که با هر پیشنهادی خودت رُ نبازی و زود لو ندی…. مهدی دوست قدیمی رییسم هست ولی نه از اون دوستای صمیمی….از اون مدلا که وقتی یکیشون کارش جایی گره می‌خوره یاد اون یکی میافته…. شاید دو سال یه بار با هم یه چایی بخورن و اگه ساقه طلایی هم باشه آبدارچی شرکت کنار چاییشون می‌ذاره…. اولین بار سه سال پیش دیدمش که صاف رفت تو اتاق رییس و اندازه سرد شدن چایی هم نموند و معلوم بود هورت کشیده اومده بیرون و تا یک سال بعد که دوباره رفتن تو غار رییس ندیدمش…. تا دو هفته پیش که زنگ دفتر رُ زدن و من خیلی اتفاقی چون از اونجا رد می‌شدم در رُ باز کردم….تخمین زدم شاید ۴۲ سال… بر خلاف ۹۰% مردها موهای سرش از شقیقه سفید نشده بود که عین مرض واگیر دار کم کم به اطراف سرایت کنه بلکه موهای مشکیش با تارهای ضخیمش تقریبا توی همه قسمتای سرش یه همسایه سفید داشت…این بار زود دل نکند و موندگار شد…بوی کباب کوبیده رستوران نایب که رییسمون جایگزین ساقه طلایی کرده بود و از سوراخ کلید اتاقش میزد تو صورت من و همکارای گشنه ام، بهم فهموند که زیاد اهل فست فود هم نیست…. منشی که بهم گفت برم تو اتاق رییس فکر کردم یه تجدید رژ لبی بکنم بد نیست چون چربی کوکو سیب‌زمینی ناهارم رژم رُ پاک کرده بود…. رییسمون از من خواهش کرد برای سیستم شرکت مهندس اربابی(همون مهدی خودمون) نرم افزار تیزپرداز نصب کنم و یه ذره هم کار کردن باهاش رُ بهشون آموزش بدم…. شرکت مهدی برخلاف محل کار من یه فضای خلوت و کم رفت و آمدیه و یه خانوم منشی و یه پسر جوون کل کارمندای شرکتن…. تو اتاق مهدی ۲ ساعتی کار دارم و تمام و کمال توضیح میدم که چه کنه با این آشی که رُ سیستمش پختم…. شربت خنک و شیرینی جای ساقه طلایی و چایی به خوردم میده و موقع رفتن نمی‌کنه فامیلم رُ صدا کنه و بهم میگه عزیزم چی میشه یه ناهار بخوریم با هم…. همه جور پیشنهاد شنیده بودم الا این مدلی… درصد سورپرایزش خیلی بالا بود و نقطه ضعف من همین جا….می‌خونه تو چشمام که اگه رییسم بفهمه در آروم‌ترین عکس العملش ممکنه چک و لگدیم بکنه ولی چشماش رُ ریز میکنه و میگه سهراب هیچی نمی‌فهمه، خُلم مگه دختر؟…میگه از خانومش جدا شده و چند ساله تنهاست….الان با این لاک قرمز و تیپ چلچلی‌پسند بعد چند هفته ناز کردن نشستم تو رستوران و مهدی رفته دستاش رُ بشوره منتظر کباب قفقازی لوکس طلایی‌ام که موبایل مهدی زنگ می‌خوره و میره رُ انسرینگ …. خانومش میگه مهدی دسته چکت رُ خونه جا گذاشتی، من دارم میرم خونه مامانم، ساعت ۳ برو دنبال اشکان از مدرسه بیارش، مادر زنت داره واسه‌ت دلمه برگ می‌ذاره شیکمو….از رستوران میام بیرون…موبایلش رُ می‌گیرم…میره رو انسرنیگ…. میگم آقا مهدی ۴ تا دلمه هم جای من بزن تو رگ امشب…. سر پارک وی منتظر اتوبوس ونک با کفش پاشنه ده سانتی و لاک قرمز زیر تیغ آفتاب با خودم فکر می‌کنم که دلمه برگ مو یه طرف اون برگای ته دیگ شده کف قابلمه یه طرف…

من اعتراف می‌کنم پس هستم-۴۷

داستانکی از سمیه خطیب‌زاده
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

جاوید یه کادیلاک مشکی تمیز داشت با تودوزی چرم زرشکی…می‌گفت: «هر چیزی باید رگ و ریشه داشته باشه حتی شورت پای آدم»…هم پدربزرگ و هم پدر خدا بیامرزش عتیقه‌فروش بودن….خودش هم یه مغازه داشت…از اون مغازه‌هایی که می‌ترسی داخلش بری و یه جنسی رُ قیمت کنی که مبادا نرخ خون پدر صاحب مغازه رُ بشنوی…اما جاوید از خون پدرش گذشته بود… به راننده‌ای که بی‌گواهینامه با پدرش تصادف کرد رضایت داد و گفت: «پدر من با پول زنده نمی‌شه»….خواهراش ارث رُ گرفتن و با مادرشون رفتن کانادا…خودش موند و یه دهن مغازه و دلی که گیر کرد پیش مهرانگیز…مهرانگیز ته تغاری پسر دایی بابام بود…خدا از اولشم نوه‌های دایی بابامُ بیشتر دوست داشت و هر چی قشنگی بود به اونا داده بود….کادیلاکشُ گل زد برای شب عروسیش اما به عروس بی.ام.دبلیو هدیه کرد …می‌گفت مهرانگیز اصلِ جنسه، من آنتیک‌شناسم، من می‌دونم…کمربند و کفشش چرم گاوِ با اصالتِ هلندی بود و وقتی مشغول به یه کاری میشد جای اینکه زبونش لای دهن بازش بمونه، یه سوت تمیز و شسته رفته می‌زد و اصلا هم از نت خارج نمی‌شد….وقتی صدای سوتش رُ می‌شنیدی فکر می‌کردی سبکتر از این مرد هیچ کس توی دنیا نیست…مردی که اصلا به خودش هیچ بدهی‌ای نداره….خدا از اولشم نوه‌های دایی بابامُ بیشتر دوست داشت و هر چی سیاست بود به اونا داده بود…مهرانگیز سر یه سال هم خونه رُ گرفت و هم یه دهن مغازه آبا و اجدادی جاوید رُ…طلاق گرفت و رفت…صاحب مغازهٔ جدید هم یه سفر رفت چین و برگشت و مغازه پر از بدلیجات ارزون قیمت شد….به نظر من آدمها دو دسته‌ان…دسته اول اونهایی که نمی‌گذرن، نمی‌بخشن…حتی دوست ندارن بعد مرگ مغزی اعضاشون اهدا بشه….می‌کشن که کشته نشن…سیاستهای پر کثافتی دارن…ظالمن و همیشه هم سالمن…دنیا حالا حالا براشون دار مکافات نمیشه…دستهٔ اول پر از عقده هستن… سالهاست که حتی باد رُ به خاطر بردن آخرین بادبادکشون نبخشیدن…اما دسته دوم….چهل سالگیش کنار خیابون می‌ایسته و در صندوق کادیلاک رُ باز میکنه…ادکلنهای اُرجینال خودش رُ حراج میزنه…ساعتهای اصلش رُ با نصف قیمت می‌فروشه…عینک های دودی ایتالیایی رُ با یک چندم قیمت آب می‌کنه تا کرایهٔ عقب موندهٔ خونه‌اش رُ بدنه..نگاهشون که می‌کنی انگار خون‌آشام اصیلی هستن که خون توی رگهاشون هم هزار سال قدمت داره….دسته دوم از اسب میافتن اما هنوزم می‌تونن بدون هیچ بدهکاری شخصی‌ای سوت بزنن و بگذارن و بگذرن….

نت‌نامه-۶

مجموعهٔ اپیزودیک «نِت‌نامه»
نوشتهٔ نسیم خراشادی‌زاده
تیتراژخوان: علی عمرانی
نامه‌خوان، صداگذاری و میکس: بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

از زنِ جان به سر شده به پژوهشگر ارشد مرکز فراموشخانهٔ یادگار

آقای یادگاری گرامی،‌ با سلام و تشکر اعلام می‌دارم که بنده شخصا به نمایندگی از شوهرم که مبتلا به زوال عقل سلیم و مر ض لگد زدن به بخت من و خودش گشته، به عنوان وکیل قانونی ایشان رضایت قلبی و روانی خود را مبنی بر انجام آزمایش و پژوهشهای متعالی جنابعالی بر روی مغز نداشتهٔ شوهرم اعلام می‌کنم.
همانطور که مستحضر هستید….