preloder

بزرگتر که شدم…

شعری از لنگستون هیوز
ترجمهٔ احمد شاملو
با صدای بهناز بستان دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

خیلی وخ پیش از اینا بود.
من، حالا دیگه بگی نگی رویام یادم رفته
اما اون وقتا
رویام درست اونجا بود و
جلو روم
مث پنجه‌ٔ آفتاب برق می‌زد.
بعد، اون دیفاره رفت بالا.
خورد خورد رفت بالا
میون من و رویاهام.
رفت بالا، اونم با چه آسّه کاری!
خورده خورده
آسّه آسّه رفت بالا و
روشنی ِ خوابمُ
تاریک کرد و
رویامُ ازم پنهون کرد.
بالا رفت تا رسید به آسمون،
آخ! امان ازین دیفار!
همه جا سایه‌س و
خودمم که سیاه!
تو سایه لمیده‌م
پیش روم، بالا سرم،
دیگه روشنی ِ رویام نیس،
جز یه دیفار کت و کلفت هیچی نیس،
جز سایه هیچی نیس.
دسّای من
دسّای سیای من!
اونا از تو دیفار رد میشن
اونا رویای منو پیدا می‌کنن
کومکم کنین دخل این سیاهیا رو بیارم
این شبُ بتارونم
این سایه رُ درب و داغون کنم
تا ازش هزارون پره‌ُ آفتاب درآرم
هزار گردباد
از خورشید و رویا!

دیدگاه‌تان را بنویسید:

19 − 6 =