شب مادر، شب یلدا

متنی نوشتهٔ نسیم خراشادی‌زاده
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

هرجا هستم، در اعماق جهنم سوزان یا در اوج یک خوشبختی تمام عیار… از دیواری که دور خود کشیده‌ام پنجره‌ای می‌تراشم و به شب ِ مادر، به تاریکی بی انتها خیره می‌شوم. برایم قصه‌ای بگو که آغازش عشق باشد و پایانش صبح، برایم قصه‌ای بگو که در آن دخترهای گیسو کمند، از دست جادوگر و عفریت‌های خبیث ِ تباهی و یأس بگریزند، دانه‌های انار بشوند، در دل زمین کمین کنند، برویند و درخت انار بشوند …قصه‌هایی که در آن کبوترها از خون ِ انارهای خاموش بنوشند و ستارهٔ شب ِ گمراهی مردان بشوند. برایم از باغ‌های سرسبز بگو، از سیب‌های راز که گاز زدند؛ از افتادگان در بسترهای احتضار که به یک جرعه از نوش داروی پشت کوه قاف نوشیدند و از نو زاده شدند. برایم از صید صیادان و غول‌های چراغ جادو بگو؛ از شبگریه‌های عشاق و اشک‌های شوق؛ از صبر سمج جویندگان گنج، از حریر دامان ِ فرشتگان در بیابان‌های سرد؛ از دیدارهای اتفاقی، از فروریختن ِ تاس ِ اقبال؛ از کسانی که گم کرده‌هایشان را پیدا می‌کنند، از آنهایی که چشم به راه مسافران دورند؛ از یادی که قلب را می‌سوزاند و از دستی که از آستین ِ آرزو می‌روید. برایم از راه‌ها بگو، ؟ به کجا می‌رسند؟ آیا آنجا که هنوز ندیدم کسی منتظرم است؟ برایم داستانی بگو از چرخیدنِ چرخ ها، جرقهٔ آتش‌ها و خندیدن ِ لب‌ها. اگر هزار خوان چیده‌ای تا در بلندترین شب سال، آهوی امید را تا تیررس ِ شکارچی ِ مرگ برسانی، بگو که اگر آن لحظه فرا برسد و شکارچی تیرش را به قلب آهو بنشاند… قصه‌ای دیگر شروع می‌شود؛ قشنگ‌ترین قصه‌ها، قصهٔ رهایی. هر جا هستم، در اعماق جهنم سوزان یا در اوج خوشبختی تمام عیار… روی پرتگاه زمان حال، از خودم می‌پرسم آیا سختی‌ها تمام می‌شود یا آیا خوشی‌ها ابدی هستند؟ سرم پر از دایره‌های رقصان می‌شود، دورهای ناتمام، دورهای ازلی و ابدی. بهارهایی که نیامده‌اند، زمستان‌هایی که نگذشته‌اند…خانه‌هایی که در آنها زیسته‌ام، خانه‌هایی که هنوز به انها پا نگذاشته‌ام… دستهایی که رها کرده‌ام و دستهایی که هنوز نگرفتم. از شب بی انتها می‌پرسم، از شب ِ مادر که چه می‌زاید؟ مخمل تاریک شب، سکوت مطلق پرهیاهو، حفرهٔ زمان‌های سپری نشده و قلبی پر از خنده‌های شنیده نشده مرا صدا می‌زند. نامم را می‌داند و اغوشش را برایم باز می‌کند. در من شب از روز می‌زاید و روز از شب. من که یکی از میلیاردها هستم، من که هم کوچک و هم بزرگ‌ام، من که هم بسته و هم باز هستم. من که هم بنده و هم آزادم. برای چه دور خود دیواری بکشم؟ چرا از تاریکی‌ها بترسم وقتی شب آبستن ِ خورشیدهای بیشمار است؟ چرا چشم‌هایم را ببندم وقتی می‌دانم پشت هر قصه، قصهٔ دیگری هست. زمستان فصل خواب نیست…فصل آتشبازی‌های پنهانیست، فصل شنیدن. هرجا که هستم باشم… در اعماق جهنم سوزان یا در اوج خوشبختی تمام عیار…

دیدگاه‌تان را بنویسید:

دو × دو =