من اعتراف می‌کنم پس هستم-۴۶

داستانکی از سمیه خطیب‌زاده
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

از سیاره‌ام متنفر شدم و از منظومه شمسی بیزار. دلم می‌خواست یک بشقاب پرنده با نورهای رنگارنگ و عجیب بیاید دنبال من و شوهرم تا برویم که اولین ساکنین یک کُره متروکه باشیم و هیچ کس دور و برمان نباشد که شوهرم در کارهایش سرک بکشد و من خجالت‌زده شوم.
شوهر من مردی است که به حدسیاتش دلخوش است. دوست دارد با همسایه‌ها شبیه هم سفره‌ها برخورد کند اما نیم قرن دیر به دنیا آمده و نمی‌داند زمانه فصل عوض کرده. گوشهای تیزی دارد و توی آپارتمانهایی که مثل گردویِ پوست کاغذی هستند با صدای کمِ تلویزیون حرف همه را گوش می‌کند و کیفش کوک می‌شود. در سه ماهی که این آپارتمان را اجاره کردیم فهمیده همسایه دیوار به دیوارمان از چهار تا باجناقش و حلیم بادمجان بیزار است. شوهرم مردی است که صبح‌ها قبل از رفتن به سر کار یک ربعی با پاشنه کش و کفشش درگیری درست می‌کند تا رفت و آمد اهالی را توی راهروی ساختمان زیر نظر بگیرد و سلام علیک بی‌جایی با همه می‌کند، همه‌ای که انگار غرق در اقیانوس نا آرام زندگیشان شده‌اند و او را شبیه گونه‌ای منقرض شده نگاه می‌کنند. مردی است که در خانه صدایش را هرگز بالا نمی‌برد مبادا کسی راز زندگیمان را بفهمد و به من که بی‌توجه به اصوات غریبه‌ام نگاهی می‌کند که انگار گاوی هستم که فقط بلد است سنگ نمک بلیسد.
من اما آدمی بودم که چشم‌هایم با عینک هم غیر مسلح بود. حافظه‌ام ایراد داشت و حرفهای مردم یادم نمی‌ماند. ماجراهایی که شوهرم با رادارهایش گوش می‌کرد را به هم وصله پینه می‌کردم و توی ذهنم برای همه قصه می‌بافتم. اما کم کم دارم مثل خودش خاله زنک می‌شوم . راه می‌روم و شیطان را لعنت می‌کنم که آنتریکم نکند که پاورچین پشت چشمی بروم و دیگران را دید بزنم.
اما دیشب شوهرم گاف داد. وقتی آقای حلیم بامجان با خانمش دعوایش شد و این دعوا ربطی به باجناقهایش نداشت شوهرم در یک عملیات انتحاری ساعت ۱۱ شب در خانه را یواشکی باز کرد و مثل جاسوس یک سازمان زیرزمینی ترسناک و مثل بچه‌های دبستانی که اجازه آب خوردن می‌گرفتند اما می‌رفتند پشت در دفتر مدرسه و گوش می‌ایستادند که ببیند ناظم چرا مادرشان را به مدرسه احضار کرده، رفت و گوشش را چسباند به در خانه‌شان و من هم با هیجانی که در دلم می‌جوشید فقط توانستم بگویم : «زشته بیا تو.» ولی شوهرم از آن مدل نگاه‌های حق به جانبش به طرفم پرت کرد که یعنی: «نباید بدونیم توی این خراب شده چه خبره؟؟؟»، که در یک لحظه خانم خانه با ساک قهرش بیرون آمد.
گمان می‌کردم شوهرش متقاعدش می‌کند که قهر نکند اما گویا فن بیان آقای باجناقیان جواب نداد و ضعیف بود. گمان می‌کردم هنوز می‌شود آبروداری کرد وقتی خانم همسایه جوری نگاهمان کرد که انگار برای خودمان و نسلهای بعدیمان متاسف است، دست و پایم را در دلشوره‌ای شبیه آدم‌های لو رفته، گم کردم و قیافه هیچ کارالدوله‌ها را گرفتم. شوهرم اما با پیژامه‌اش با اعتماد به نفسی اصیل رو به من گفت: «آشغالا رو بیار ببرم بیرون دیگه.»

دیدگاه‌تان را بنویسید:

سه + هفت =