preloder

من اعتراف می‌کنم پس هستم-۴۸

داستانکی از سمیه خطیب‌زاده
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

یه لاک قرمز مکُش مرگ ما زدم و یه انگشتر طلای زیر خاکی دستمه و ساعت بند طلایی باهاش ست کردم که از همین دستم استارت شیکیم رُ زده باشم…. وقتی بدونی کاریزما داری تو جذب مردای ۴۰ سال به بالا و این جاذبه از عشوه الاغیت نیست بلکه بیشتر روراستی ذاتیت باعث ایجاد یه ویروسی میشه که مرد بیچاره واسه‌ت ضعف بره، بعد از یه مدت طاقچه بالای نرم گذاشتن رُ هم یاد می‌گیری که با هر پیشنهادی خودت رُ نبازی و زود لو ندی…. مهدی دوست قدیمی رییسم هست ولی نه از اون دوستای صمیمی….از اون مدلا که وقتی یکیشون کارش جایی گره می‌خوره یاد اون یکی میافته…. شاید دو سال یه بار با هم یه چایی بخورن و اگه ساقه طلایی هم باشه آبدارچی شرکت کنار چاییشون می‌ذاره…. اولین بار سه سال پیش دیدمش که صاف رفت تو اتاق رییس و اندازه سرد شدن چایی هم نموند و معلوم بود هورت کشیده اومده بیرون و تا یک سال بعد که دوباره رفتن تو غار رییس ندیدمش…. تا دو هفته پیش که زنگ دفتر رُ زدن و من خیلی اتفاقی چون از اونجا رد می‌شدم در رُ باز کردم….تخمین زدم شاید ۴۲ سال… بر خلاف ۹۰% مردها موهای سرش از شقیقه سفید نشده بود که عین مرض واگیر دار کم کم به اطراف سرایت کنه بلکه موهای مشکیش با تارهای ضخیمش تقریبا توی همه قسمتای سرش یه همسایه سفید داشت…این بار زود دل نکند و موندگار شد…بوی کباب کوبیده رستوران نایب که رییسمون جایگزین ساقه طلایی کرده بود و از سوراخ کلید اتاقش میزد تو صورت من و همکارای گشنه ام، بهم فهموند که زیاد اهل فست فود هم نیست…. منشی که بهم گفت برم تو اتاق رییس فکر کردم یه تجدید رژ لبی بکنم بد نیست چون چربی کوکو سیب‌زمینی ناهارم رژم رُ پاک کرده بود…. رییسمون از من خواهش کرد برای سیستم شرکت مهندس اربابی(همون مهدی خودمون) نرم افزار تیزپرداز نصب کنم و یه ذره هم کار کردن باهاش رُ بهشون آموزش بدم…. شرکت مهدی برخلاف محل کار من یه فضای خلوت و کم رفت و آمدیه و یه خانوم منشی و یه پسر جوون کل کارمندای شرکتن…. تو اتاق مهدی ۲ ساعتی کار دارم و تمام و کمال توضیح میدم که چه کنه با این آشی که رُ سیستمش پختم…. شربت خنک و شیرینی جای ساقه طلایی و چایی به خوردم میده و موقع رفتن نمی‌کنه فامیلم رُ صدا کنه و بهم میگه عزیزم چی میشه یه ناهار بخوریم با هم…. همه جور پیشنهاد شنیده بودم الا این مدلی… درصد سورپرایزش خیلی بالا بود و نقطه ضعف من همین جا….می‌خونه تو چشمام که اگه رییسم بفهمه در آروم‌ترین عکس العملش ممکنه چک و لگدیم بکنه ولی چشماش رُ ریز میکنه و میگه سهراب هیچی نمی‌فهمه، خُلم مگه دختر؟…میگه از خانومش جدا شده و چند ساله تنهاست….الان با این لاک قرمز و تیپ چلچلی‌پسند بعد چند هفته ناز کردن نشستم تو رستوران و مهدی رفته دستاش رُ بشوره منتظر کباب قفقازی لوکس طلایی‌ام که موبایل مهدی زنگ می‌خوره و میره رُ انسرینگ …. خانومش میگه مهدی دسته چکت رُ خونه جا گذاشتی، من دارم میرم خونه مامانم، ساعت ۳ برو دنبال اشکان از مدرسه بیارش، مادر زنت داره واسه‌ت دلمه برگ می‌ذاره شیکمو….از رستوران میام بیرون…موبایلش رُ می‌گیرم…میره رو انسرنیگ…. میگم آقا مهدی ۴ تا دلمه هم جای من بزن تو رگ امشب…. سر پارک وی منتظر اتوبوس ونک با کفش پاشنه ده سانتی و لاک قرمز زیر تیغ آفتاب با خودم فکر می‌کنم که دلمه برگ مو یه طرف اون برگای ته دیگ شده کف قابلمه یه طرف…

دیدگاه‌تان را بنویسید:

هفده + چهارده =