در راهِ ویلا

داستان کوتاه «در راهِ ویلا»
نوشتهٔ فریبا وَفی
از کتابِ «در راه ویلا»/نشر چشمه
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

جوان بودم و حقم نبود این قدر دلم بگیرد. دلم می‌خواست می‌توانستم چند روز بگردم و تفریح کنم و بی‌خیال باشم. چند روز از غرولندهای مامان دور باشم و کمی زحمت فرسایندهٔ مراقبت از بچه‌ها از دوشم برداشته شود. همین بود که دعوت سادهٔ میترا را از خودش جدی‌تر گرفتم و با صدای بلند اعلام کردم: می‌ریم ویلای خالهٔ میترا.
پویا بالا و پایین پرید و خوشحالی کرد….

من اعتراف می‌کنم پس هستم-۴۶

داستانکی از سمیه خطیب‌زاده
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

از سیاره‌ام متنفر شدم و از منظومه شمسی بیزار. دلم می‌خواست یک بشقاب پرنده با نورهای رنگارنگ و عجیب بیاید دنبال من و شوهرم تا برویم که اولین ساکنین یک کُره متروکه باشیم و هیچ کس دور و برمان نباشد که شوهرم در کارهایش سرک بکشد و من خجالت‌زده شوم.
شوهر من مردی است که به حدسیاتش دلخوش است. دوست دارد با همسایه‌ها شبیه هم سفره‌ها برخورد کند اما نیم قرن دیر به دنیا آمده و نمی‌داند زمانه فصل عوض کرده. گوشهای تیزی دارد و توی آپارتمانهایی که مثل گردویِ پوست کاغذی هستند با صدای کمِ تلویزیون حرف همه را گوش می‌کند و کیفش کوک می‌شود. در سه ماهی که این آپارتمان را اجاره کردیم فهمیده همسایه دیوار به دیوارمان از چهار تا باجناقش و حلیم بادمجان بیزار است. شوهرم مردی است که صبح‌ها قبل از رفتن به سر کار یک ربعی با پاشنه کش و کفشش درگیری درست می‌کند تا رفت و آمد اهالی را توی راهروی ساختمان زیر نظر بگیرد و سلام علیک بی‌جایی با همه می‌کند، همه‌ای که انگار غرق در اقیانوس نا آرام زندگیشان شده‌اند و او را شبیه گونه‌ای منقرض شده نگاه می‌کنند. مردی است که در خانه صدایش را هرگز بالا نمی‌برد مبادا کسی راز زندگیمان را بفهمد و به من که بی‌توجه به اصوات غریبه‌ام نگاهی می‌کند که انگار گاوی هستم که فقط بلد است سنگ نمک بلیسد.
من اما آدمی بودم که چشم‌هایم با عینک هم غیر مسلح بود. حافظه‌ام ایراد داشت و حرفهای مردم یادم نمی‌ماند. ماجراهایی که شوهرم با رادارهایش گوش می‌کرد را به هم وصله پینه می‌کردم و توی ذهنم برای همه قصه می‌بافتم. اما کم کم دارم مثل خودش خاله زنک می‌شوم . راه می‌روم و شیطان را لعنت می‌کنم که آنتریکم نکند که پاورچین پشت چشمی بروم و دیگران را دید بزنم.
اما دیشب شوهرم گاف داد. وقتی آقای حلیم بامجان با خانمش دعوایش شد و این دعوا ربطی به باجناقهایش نداشت شوهرم در یک عملیات انتحاری ساعت ۱۱ شب در خانه را یواشکی باز کرد و مثل جاسوس یک سازمان زیرزمینی ترسناک و مثل بچه‌های دبستانی که اجازه آب خوردن می‌گرفتند اما می‌رفتند پشت در دفتر مدرسه و گوش می‌ایستادند که ببیند ناظم چرا مادرشان را به مدرسه احضار کرده، رفت و گوشش را چسباند به در خانه‌شان و من هم با هیجانی که در دلم می‌جوشید فقط توانستم بگویم : «زشته بیا تو.» ولی شوهرم از آن مدل نگاه‌های حق به جانبش به طرفم پرت کرد که یعنی: «نباید بدونیم توی این خراب شده چه خبره؟؟؟»، که در یک لحظه خانم خانه با ساک قهرش بیرون آمد.
گمان می‌کردم شوهرش متقاعدش می‌کند که قهر نکند اما گویا فن بیان آقای باجناقیان جواب نداد و ضعیف بود. گمان می‌کردم هنوز می‌شود آبروداری کرد وقتی خانم همسایه جوری نگاهمان کرد که انگار برای خودمان و نسلهای بعدیمان متاسف است، دست و پایم را در دلشوره‌ای شبیه آدم‌های لو رفته، گم کردم و قیافه هیچ کارالدوله‌ها را گرفتم. شوهرم اما با پیژامه‌اش با اعتماد به نفسی اصیل رو به من گفت: «آشغالا رو بیار ببرم بیرون دیگه.»

مردِ روی پله‌ها

داستان کوتاهِ ‌«مرد روی پله‌ها»
نوشتهٔ‌ میراندا جولای
ترجمهٔ ‌فرزانهٔ سالمی/نشر چشمه
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

صدای بلندی نبود اما بیدارم کرد چون از یه آدم بلند شده بود. نفسمُ حبس کردم و بازم اون صدا رُ شنیدم. بازم. از پله‌ها صدای پا می‌اومد. سعی کردم یواش زمزمه کنم: یکی داره از پله‌ها بالا میاد اما نفسمم می‌لرزید. نمی تونستم به صدام شکل بدم. مچ کوینُ چند بار فشار دادم. سه ضربه بعد دوتا بعد سه تا. می‌خواستم زبونی از خودم در بیارم که بتونه وارد خوابش بشه اما
.
.
.

من اعتراف می‌کنم پس هستم-۴۵

داستانکی از سمیه خطیب‌زاده
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

یه دست چلوکباب رفتاری با یه شیشه نوشابه جلومه….بابا از اول همه چیز رُ توی شیکم می‌دید….دست پخت مامانم خوب بود…. آبگوشتهاش چرب بود و پر دنبه….زرشک پلو رُ با زرشک و زعفرون و خلال تزیین می‌کرد و مرغ رُ با کره محلی سرخ می‌کرد….شاید اگر مامان نمرده بود من اینجا نبودم…. تنها ارثی که توی سیزده سالگی از مادرم داشتم چند تا دفتر آشپزی بود …عصر یه تابستون که فکُل از مُد رفته بود و من فرق وسط باز کرده بودم بابا من رُ برد تا با هم بستنی بخوریم…فالودهٔ سید مهدی دستام رُ نوچ کرده بود که بابا گفت داره زن می‌گیره….گفت فالوده‌ات رُ تا ته بخور….عمه‌ام با صفورا خانوم توی ختم انعام آشنا شده بود…بابا گفت آشپزیشم خوبه….کاشف مامانم هم عمه‌ام بود….ساعت ۷ بعد از ظهر بود اما بابا رُ جوری با چشمهای تنگ شده نگاه کردم که مثلا آفتاب چشمم رُ زده…..مخالفت رُ نه من بلد بودم و نه مادر خدا بیامرزم…وقتی مادری در کار نباشه و پسرفت و پیشرفتت واسه بابات یکی باشه، درست این قدر بد باشه که همه واسه رفوزه نشدنت دعات کنن، وجود نامادری اتفاق وحشتناکی نیست….صفورا از مادر خودم بی‌سر و زبون‌تر بود….با سه کلاس سواد اونم شروع کرد به نوشتن دفتر آشپزی…شبی دو سه رنگ غذا می‌پخت…کمربند بابا کم کم زیر شکمش بسته می‌شد ….بعد از دو سال رد شدن بالاخره دبیرستانی شدم….صفورا نه مادر بود نه نامادری….گاهی اینقدر حرف برای گفتن نداشتیم که خودم خجالت می‌کشیدم از فضای سنگین خونه و گاهی بی‌هوا با هم ساعتها حرف می‌زدیم….هیچ دوستی نداشتم… بابا رفت و آمد من و صفورا رُ قدغن کرده بود….تنها کسی که گاهی ناهار کنار ما بود مادر صفورا بود….تنها کسی هم که از من شکایت نکرد مادرش بود….وکیل بند رُ صدا می‌کنم…چلوکباب سرد شده رُ میدم ببره توی بند برای بچه‌ها….صفورا رُ ناخواسته کشتم….صفورا از صبح حالش خوش نبود….سر‌درد داشت….شام نپخت…من که کشتمش روحمم خبر نداشت یه پسر داشته….نمی‌دونستم پسرش تصادف کرده و توی بیمارستانه….نمی‌دونستم شرط ضمن عقدش با بابا این بوده که هیچ وقت پسرش رُ نبینه….صفورا که شنیده پسرش بیمارستانه التماس بابا رُ کرده اما دل بابا نرم نشده….وقتی کشتمش از هیچی خبر نداشتم….فقط می‌دونستم بابا که برگشت شام نداشتیم با صفورا کتک‌کاری کرد، صفورا هم توی یه جنون آنی که ازش بعید بود با کارد آشپزخونه بابا رُ تهدید کرد….ولی من عین یه ابر قهرمان خون توی رگهام به قل‌قل افتاد که چرا بابای منُ تهدید می‌کنی و هلش دادم….همین…سرش خورد به قرنیز….هیچ وقت از قرنیزها خوشم نمی‌اومد….انگار اختراع شدن که آدم بکشن….ساعت ۵ صبح حکمم اجرا میشه….قصاص کامل….خواهر و برادرهای صفورا شکایت کردن…همه رُ توی دادگاه دیدم…پسرش رُ هم دیدم…تازه هجده ساله شدم…نزدیک اذان صبح چهار پایه مرگ رُ بالا میرم….مامانم بیدارم می‌کنه… با صفورا و مامان می‌ریم چلوکبابی رفتاری….تازه خاکم کردن….عمه‌ام کنار سومین طعمه نشسته…هیچی به مهمونا بیشتر از کوبیده بعد از بهشت زهرا نمی‌چسبه…

هر کاری عُرضه می‌خواد

داستانِ «هر کاری عُرضه می‌خواد»
از قصه‌های مشدی گلین خانم
گردآورنده: ال.ول.ساتل/نشر مرکز
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

دو تا خواهر بودن، هر دو هم زن دو تا برادر بودن. برادرا هر دو تاشون آهنگر بودن. هر دو تاشونم با همدیگه شریک بودن. از روزی یه تومن تا ده تومن، هر چی در می‌آوردن،‌ یه میزون پول بر می‌داشتن. یکی از این خواهرا خیلی شیک و پیک بودُ کفش و لباس مرتب داشت و زندگیشم مرتب.
.
.
.