رفیق خوب و رفیق بد

قصهٔ «رفیق خوب و رفیق بد»
از کتاب «افسانه‌های آذربایجان»
گردآورندگان: صمد بهرنگی و بهروز تبریزی
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

یکی بود، یکی نبود. یه رفیق خوب بود و یه رفیق بد. روزی از روزا، این دو تا رفیق هر چه قدر گشتن نتونستن کاری گیر بیارن. گفتن چی کار کنیم چی کار نکنیم، آخر سر عقلاشونُ ریختن روی هم و گفتن: بریم یه شهر دیگه، اون جا برای خودمون یه کاری دست و پا کنیم. هر کدومشون هم یه کم نون تو دستمالشون بستن و با همدیگه راه افتادن به طرف یه شهر دیگه…

در راهِ ویلا

داستان کوتاه «در راهِ ویلا»
نوشتهٔ فریبا وَفی
از کتابِ «در راه ویلا»/نشر چشمه
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

جوان بودم و حقم نبود این قدر دلم بگیرد. دلم می‌خواست می‌توانستم چند روز بگردم و تفریح کنم و بی‌خیال باشم. چند روز از غرولندهای مامان دور باشم و کمی زحمت فرسایندهٔ مراقبت از بچه‌ها از دوشم برداشته شود. همین بود که دعوت سادهٔ میترا را از خودش جدی‌تر گرفتم و با صدای بلند اعلام کردم: می‌ریم ویلای خالهٔ میترا.
پویا بالا و پایین پرید و خوشحالی کرد….

مردِ روی پله‌ها

داستان کوتاهِ ‌«مرد روی پله‌ها»
نوشتهٔ‌ میراندا جولای
ترجمهٔ ‌فرزانهٔ سالمی/نشر چشمه
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

صدای بلندی نبود اما بیدارم کرد چون از یه آدم بلند شده بود. نفسمُ حبس کردم و بازم اون صدا رُ شنیدم. بازم. از پله‌ها صدای پا می‌اومد. سعی کردم یواش زمزمه کنم: یکی داره از پله‌ها بالا میاد اما نفسمم می‌لرزید. نمی تونستم به صدام شکل بدم. مچ کوینُ چند بار فشار دادم. سه ضربه بعد دوتا بعد سه تا. می‌خواستم زبونی از خودم در بیارم که بتونه وارد خوابش بشه اما
.
.
.

هر کاری عُرضه می‌خواد

داستانِ «هر کاری عُرضه می‌خواد»
از قصه‌های مشدی گلین خانم
گردآورنده: ال.ول.ساتل/نشر مرکز
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

دو تا خواهر بودن، هر دو هم زن دو تا برادر بودن. برادرا هر دو تاشون آهنگر بودن. هر دو تاشونم با همدیگه شریک بودن. از روزی یه تومن تا ده تومن، هر چی در می‌آوردن،‌ یه میزون پول بر می‌داشتن. یکی از این خواهرا خیلی شیک و پیک بودُ کفش و لباس مرتب داشت و زندگیشم مرتب.
.
.
.

بشردوست

داستان کوتاهِ «بشردوست»
نوشتهٔ رومن گاری
از کتاب «پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند»/انتشارات کتابِ زمان
ترجمهٔ ابوالحسن نجفی
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

هنگامی که آدلف هیتلر پیشوا در آلمان قدرت می‌یافت در شهر مونیخ، مردی یهودی به نام کارل لِوی بود که به حکم حرفه‌اش اسباب‌بازی می‌ساخت. مردی خوش‌خلق و خوش‌بین که به طبیعت بشری، به سیگارهای خوب و به دموکراسی اعتقاد وافر داشت و گرچه از خون آریایی کمتر نصیبی برده بود، اعلامیه‌های ضد سامی صدراعظم جدید را هم خیلی به جد نمی‌گرفت.
.
.
.