استخر

داستان کوتاه «استخر»
نویسنده: احمد ابوالفتحی
ناشر: مجلهٔ همشهری داستان شمارهٔ ۲۱ بهمن ۱۳۹۱
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

بوی گلاب و زعفران. دهانم آب افتاده بود. مادرم با پودر نارگیل روی حلوا نوشته بود: صلوات. نقطه‌های صلوات را دوست داشتم. نقطه‌هایی از خلال پسته که طرز قرار گرفتن‌شان روی حلوا شبیه اشعه‌های خورشید در نقاشی‌هایم بود. پدرم سینی را داده بود دست من و جماعت را نشانم داده بود. عزادار بود و حرف نمی‌زد. برای فهمیدن منظورش همان اشاره کافی بود. به چند نفر تعارف کردم اما کسی برنداشت.
.
.
.

اس ام اسی از پدر

داستانک «اس.ام.اسی از مادر»
نوشتهٔ اسماعیل دلخموش
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

وقتی اس ام اسی از مادرم می‌رسد غمگین می‌شوم، از شکل اس ام اس دادنش حتی. چشمهایش را ریز می‌کند و دکمه‌ها را سخت می‌فشارد. اس ام اس‌هایش همیشه جاافتادگی دارند. چند حرف را از قلم می‌اندازد یا کلمه‌ای را به شکلی غیر معمول می‌نویسد؛ یک شکل ِ ویژه که یادآوری می‌کند او با زحمت اینها را نوشته. انگار از درون یک زندان در فرصتی کوتاه با هزار بدبختی فرستاده شده باشند. در اغلب موارد اس ام اس می‌دهد و می‌پرسد برای شام برمی‌گردم یا نه؛ با کلمه‌های خودش، با حروفی که یادآوری می‌کند او مادر است نه هر کس دیگر. مادری که عمق ِعشق به او را نمی‌شود سنجید. با دیدن اس ام اس‌هایش فقط گلویم فشرده می‌شود. آخ مادر! می‌خواستم بگویم اس ام اس‌هایت عاقبت دیوانه‌ام می‌کند.
پدرم… او می‌گوید: این کارت شارژ را وارد کن. می‌گویم: بزن ستاره صد و چهل… و او مقاومت می‌کند. برایش ساده است؛ اما نمی‌خواهد بازی ِجدید را بپذیرد. اینباکسش به شکلی بی‌رحمانه لبریز ِ اس ام اس‌های ِ بی احساس ِ ایرانسل است. هیچ کس به او اس ام اس نمی‌دهد و او نیز به کسی. ولی فقط یک بار، بله فقط یک بار به من اس ام اس داد. او همیشه به خاطر آلرژی ِ تنفسی آدامس می‌جود. می‌گوید گلویش را مرطوب می‌کند و بهتر نفس می‌کشد. در اس ام اس اش نوشته بود: «آدامس». همین! فقط همین یک کلمه. ننوشته بود آدامس بخر یا آدامس می‌خواهم . نه، فقط آدامس! وقتی خواندمش توی ِ خیابان راه می‌رفتم. یادم می‌آید که ایستادم. فروریختم. یک کلمه و او چطور این را نوشته بود!؟ چقدر کم، چقدر کوتاه، چقدر غریب…

آدامس…

چشمهای دکمه‌ای من

داستان کوتاه «چشمهای دکمه‌ای من»
نویسنده: بیژن نجدی
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

من کله‌ای بزرگ دارم، صورتم صاف و بدون گونه است. چشمهای من دکمه‌ای است. نمی‌توانم بایستم، کسی باید کمکم کند تا بتوانم راه بروم و گرنه روی کشالهٔ ران‌هایم شکسته می‌شوم و با صورت زخمی به زمین می‌افتم. موهایم مثل ریش قالی است. خیلی هم از بوی دهان فاطی خوشم می آید. به خاطر همان بوی گرم دهانش بود که او را می‌خنداندم و صورتم را به صدای خنده‌اش می‌چسباندم. وقتی که فاطی با پدرش از خانه بیرون می‌رفت
.
.
.

انتهای قرقره

داستان مینیمال «انتهای قرقره»
نوشتهٔ سیامک احمدی
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

بادبادک را برداشتم و با عجله از پله‌ها بالا رفتم. به پشت بام که رسیدم باد سرعتش بیشتر شده بود. پیت‌های حلبی با زوزه‌های باد می‌لرزیدند و رختهای آویزان به طناب از شادی بالا و پایین می‌پریدند.
.
.
.

او

داستان کوتاه «او»
نوشتهٔ نرگس الهی
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

من معمولی‌ترین دختر از طایفه‌ای بزرگم که توی شهر معمولی‌ای به دنیا اومدم. حتی رشتهٔ تحصیلیم توی دانشگاه معمولی‌ترین رشتهٔ ممکنه. من از هر اون چه که بشه انگشت حیرت دیگرون به دندونشون نزدیک بشه، عاری بودم. دیگه با خود معمولیم کنار اومده و می‌دونستم معمولی به دنیا اومدم، معمولی زندگی خواهم کرد و معمولی هم از دنیا خواهم رفت. من حتی بارها به نحوهٔ مردنم هم فکر کرده بودم
.
.
.