preloder

سال اسپاگتی

داستان کوتاهِ «سال اسپاگتی»
نوشتهٔ هاروکی موراکامی
مترجم: غزال رمضانی/ سایت کهکشان‌نورد
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

سال ۱۹۷۱، سال اسپاگتی بود. من در سال ۱۹۷۱، اسپاگتی می‌پختم تا زنده بمانم و زنده بودم تا اسپاگتی بپزم. بخاری که از قابلمهٔ آلومینیومی بلند می‌شد باعث غرور و لذت من بود و سس گوجه‌فرنگی‌ای که در تابه قل‌قل می‌کرد تنها امید بزرگ من در زندگی. آن سال به یک فروشگاه مخصوص لوازم آشپزی رفته بودم
.
.

کت سحرآمیز

داستان کوتاه «کتِ سحرآمیز»
نویسنده: دینو بوتزاتی
از کتاب «سفر به دوزخ»/انتشارات دشستان
مترجم: پرویز شهدی
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز
اگر چه من از لباسهای خوش‌دوخت خوشم می‌آید ولی به طور معمول به سر و وضع و دوخت لباسهای اطرافیان، حتی اگر ظرافت و سایقهٔ خاصی هم در آن به کار رفته باشد، توجه چندانی ندارم. با این همه در یکی از مجالس پذیرایی که در خانهٔ دوستی در میلان برگزار شده بود،‌ به مردی برخوردم که چهل ساله به نظر می‌رسید و به سبب زیبایی بی‌پیرایه، یک‌دست و بی‌نقص لباسش سخت جلوه می‌کرد.
.
.
.

اتاقِ مبله

داستان کوتاهِ «اتاقِ مبله»
نوشتهٔ‌ اُ.هنری
از کتاب «جهان داستان»/نشرِ نارون
مترجم: جمال میرصادقی
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

در محلهٔ آجرقرمزی پایین وست‌ساید، دسته‌ای از مردم زندگی می‌کنند که مثل خودِ ‌زمان بی‌قرار، بی‌ثبات و زودگذرند، چون بی‌خانمان‌اند. هر روز در خانه‌ای به سر می‌برند. از یک اتاق مبله به اتاق مبلهٔ دیگر نقل مکان می‌کنند. همیشه در حالت موقت هستند. موقت در مسکن، موقت در دل و جان. آنها آواز خانه، خانهٔ گرم و راحت را سر می‌دهند.
.
.
.

مهتاب

داستان کوتاهِ «مهتاب»
نوشتهٔ گی.دو.موپاسان
از کتابِ «جهان داستان»/ نشرِ نارون
ترجمهٔ جمال میرصادقی
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

نامِ جنگیِ آبه ‌ماریگنان برای او بسیار مناسب بود. کشیش مرد بلندقامت و لاغری بود. بسیار متعصب. روحش همیشه به متعالی فکر می‌کرد اما فقط به متعالی. اعتقادهایش پا برجا بود. هرگز تزلزل پیدا نمی‌کرد. صادقانه باور داشت که پروردگارش را ادراک کرده. به مشیت‌هایش، خواست‌هایش، نیاتش آگاه است. همچنان که در راهروهای کلسیای کوچکش شلنگ بر می‌داشت
.
.
.

زیباترین مردِ مغروق جهان

داستان کوتاهِ «زیباترین مردِ مغروق جهان»
نوشتهٔ‌ گابریل گارسیا مارکز
از کتابِ «توفان بزرگ»/نشر چشمه
مترجم: هرمز عبداللهی
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

اولین بچه‌هایی که آن برآمدگی تیره و پیش‌رونده را دیدند که از جانب دریا پیش می‌آمد، فکر کردند شاید کشتی دشمن باشد. آنگاه دیدند که نه پرچمی دارد و نه دکلی و پیش خود فکر کردند که نهنگی دریایی است. اما چون موج‌ها آن را به ساحل کشاند و بچه‌ها انبوه جلبک و شاخ و پرزهای ستارهٔ دریایی و بقایای ماهی‌ها و تخم صدف‌‌ها را از تنش ستردند
.
.
.