می‌دانم

شعری از سجاد داغستانی
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

می‌دانم
روزی ناگهان و سرزده می‌آیی
از پشت سر
دست‌هایت را روی چشم‌هایم می‌گذاری
و می‌دانم
روزی ناگهان و سرزده می‌آیی
از پشت سر
دست‌هایت را روی چشم‌هایم می‌گذاری
و می‌پرسی
مرا می‌شناسی
من
با اینکه تو را
از عطر همیشگی‌ات
صدای شیرینت
و دست‌های مهربانت شناخته‌ام
باز
ناز می‌کنم
اسمهای دروغین می‌گویم
تو شاکی می‌شوی
قهر می‌کنی
دست‌هایت را بر می‌داری
و می‌گویی
برو با همانهایی که اسمشان را گفتی
من
برایت شعر می‌خوانم
و کنار گوش‌هایت
چند بار
آرام
نجوا می‌کنم
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم . . .
می‌دانم
روزی
ناگهان و سر زده
می‌آیی
و این شعر به حقیقت می‌پیوندد …

بعدها-شعری از پریسا زابلی

شعری از پریسا زابلی
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

بعدها روزهایی خواهد رسید
که مرا با این چروک‌های عمیق دلتنگی نخواهی شناخت
حیف نیست؟
سی سال بگذرد
بهار برسد
.
.
.

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

دکلمهٔ شعر «بهاریه» سرودهٔ ‌فریدون مشیری
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ‌های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمهٔ شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می‌رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به حال دختر میخک که می‌خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامهٔ رنگین نمی‌‌پوشی به کام
بادهٔ رنگین نمی‌بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می‌‌باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشهٔ غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ
زنده‌یاد فریدون مشیری

باز کن پنجره‌ها را…

دکلمهٔ شعری بهاری از فریدون مشیری
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

باز کن پنجره‌ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی‌ها را
جشن می‌گیرد
و بهار روی هر شاخه، کنار هر برگ
شمع روشن کرده است.
همهٔ چلچله‌ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیهٔ‌ جشن اقاقی‌ها را
گل به دامن کرده است
باز کن پنجره‌ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب‌های بلند
سیلی سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سینهٔ گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزهٔ باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین!
و محبت را در روح نسیم،
که در همین کوچهٔ تنگ
با همین دست تهی،
روز میلاد اقاقی‌ها را جشن می‌گیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟