شعرهای سیلورستاین-۴

چند شعر از شل سیلورستاین
با صدای بهناز بستان‌دوست



Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

از وقتی که دوستم مرا ترک کرده است
کاری ندارم جز راه رفتن
راه می‌روم تا فراموش کنم
راه می‌روم
می‌گریزم
دور می‌شوم
دوستم دیگر بر نمی‌گردد
اما من حالا
دوندهٔ دوی استقامت شده‌ام
.
.
.

بزرگتر که شدم…

شعری از لنگستون هیوز
ترجمهٔ احمد شاملو
با صدای بهناز بستان دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

خیلی وخ پیش از اینا بود.
من، حالا دیگه بگی نگی رویام یادم رفته
اما اون وقتا
رویام درست اونجا بود و
جلو روم
مث پنجه‌ٔ آفتاب برق می‌زد.
بعد، اون دیفاره رفت بالا.
خورد خورد رفت بالا
میون من و رویاهام.
رفت بالا، اونم با چه آسّه کاری!
خورده خورده
آسّه آسّه رفت بالا و
روشنی ِ خوابمُ
تاریک کرد و
رویامُ ازم پنهون کرد.
بالا رفت تا رسید به آسمون،
آخ! امان ازین دیفار!
همه جا سایه‌س و
خودمم که سیاه!
تو سایه لمیده‌م
پیش روم، بالا سرم،
دیگه روشنی ِ رویام نیس،
جز یه دیفار کت و کلفت هیچی نیس،
جز سایه هیچی نیس.
دسّای من
دسّای سیای من!
اونا از تو دیفار رد میشن
اونا رویای منو پیدا می‌کنن
کومکم کنین دخل این سیاهیا رو بیارم
این شبُ بتارونم
این سایه رُ درب و داغون کنم
تا ازش هزارون پره‌ُ آفتاب درآرم
هزار گردباد
از خورشید و رویا!

شعرهای سیلورستاین-۳

شعرهای شل سیلورستاین
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

دستم به خورشید نمی‌رسد
نمی‌توانم به ابرها دست بزنم
به خورشید نرسیده‌ام
هیچ‌گاه کاری که تو می‌خواستی را انجام نداده‌ام
دستم را تا جایی که می‌توانستم دراز کردم
اما انگار من آن نیستم که تو می‌خواهی
.
.
.

هوا را از من بگیر، خنده‌ات را نه!

شعری از پابلو نرودا
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

نان را از من بگیر، اگر می‌خواهی،
هوا را از من بگیر، اما
خنده‌ات را نه!
گل سرخ را از من بگیر
سوسنی را که می‌کاری،
آبی را که به ناگاه
در شادی تو سرریز می‌کند،
موجی ناگهانی از نقره را
که در تو می‌زاید.
از پس نبردی سخت باز می‌گردم
با چشمانی خسته
که دنیا را دیده است
بی هیچ دگرگونی،
اما خنده‌ات که رها می‌شود
و پروازکنان در آسمان مرا می‌جوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم می‌گشاید.
عشق من، خندهٔ تو
در تاریک‌ترین لحظه‌ها می‌شکفد
و اگر دیدی به ناگاه
خون من بر سنگ فرش خیابان جاری‌ست،
بخند، زیرا خندهٔ تو
برای دستان من
شمشیری است آخته.
خندهٔ تو، در پاییز
در کنارهٔ دریا
موج کف آلوده‌اش را
باید برفرازد،
و در بهاران، عشق من،
خنده‌ات را می‌خواهم
چون گلی که در انتظارش بودم،
گل آبی، گل سرخٍ
کشورم که مرا می‌خواند.
بخند بر شب
بر روز، بر ماه،
بخند بر پیچاپیچ خیابان‌های جزیره،
بر این پسربچهٔ کم‌رو
که دوستت دارد،
اما آنگاه که چشم می‌گشایم و می‌بندم،
آنگاه که پاهایم می‌روند و باز می‌گردند،
نان را، هوا را،
روشنی را، بهار را،
از من بگیر
اما خنده‌ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم.

شعرهای سیلورستاین-۲

چند شعر از شل سیلورستاین
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

هیچکس منُ دوست نداره
هیچکس به من توجه نمی‌کنه
هیچکس برام هلو و گلابی نمی‌خره
هیچکس به من شیرینی و نوشابه نمی‌ده
.
.
.