من اعتراف می‌کنم پس هستم-۳

داستانکی از سمیه خطیب‌زاده
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

مثل بچه دبستانی‌ای که با اعتماد به نفس،‌ در صف صبحگاهی یک مدرسه وایستاده و بین صدها خمیازه، شعر نویی که سروده رُ می‌خونه، وایستادم و منتظرم که مادربزرگ شوهرم، دست‌پخت منِ تازه عروسُ ‌بچشه. مادربزرگی که پیری رُ مدیریت کرده بود و سالها بود حساب دونهٔ شکری که می‌خورد تو دستش بود. مادربزرگی که مثل یه کهنه چریک می‌تونه رهبری یه شورش بزرگُ تو فامیل به عهده بگیره
.
.
.

من اعتراف می‌کنم پس هستم-۲

داستانکی نوشتهٔ سمیه خطیب‌زاده
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

مثل یک نجیب‌زاده در کتابهای قدیمی که انگار از وسط قصه‌ها برداشتن و صاف گذاشتنش جلوی من، با یک لبخند بودار، در را باز کرد و سر و گردنش را به نشان خوش‌آمدگویی خم کرد. چشمم دنبال به هم‌ریختگی خانه گشت اما اولین تیرم به سنگ خورد چون همه چیز سر جایش بود. این نظم عجیب مشکوک است. مگر می‌شود شوهر آدم یک شب تنها باشد و واقعا هم تنها بماند.
شوهر من مردی است جذاب. از این مردها که هر چه سنشان بالاتر می‌رود خواستنی‌تر می‌شوند. کت و شلوار به تنش می‌آید و خوش‌برخورد است وهمیشه حرفها و جوابهای خوشمزه در جیبش دارد. شبیه کسانی است که زیر دُمشان چیزی مخفی کرده‌اند اما من هر بار دُمش را غافلگیر کردم و زیرش را گشتم چیز دندان‌گیری پیدا نکردم. بلد است چشمهایش را مکار کند و با آدم حرف بزند و آدم را حتی تا مرز خودکشی هم قانع کند. همسفر خوبی است و می‌تواند کویر را بهشت کند. شوهری که وقت آشپزی، سوتی با ریتم می‌زند که آدم را گرسنه می‌کند. مردی است که به شک‌های زنانه همسرش می‌خندد و ردیف دندانهای بی‌جرمش را به رخ می‌کشد.
من اما زنی هستم که قبل از خوردن استامینوفن ازش قول می‌گیرم که سردردم را خوب کند. همیشه بین دوستانم دنبال یک جاسوس می‌گردم. وسایلم را جوری جاسازی می‌کنم که اگر جا به جا شوند خودم بفهمم. خیانت را بو می‌کشم و شک ندارم یک روزی می‌توانم مچ شوهرم را بگیرم و آنقدر بپیچانم که خُرد شود. همیشه خواب و اضطرابم جا عوض می‌کنند و از تختخواب می‌زنم به چاک و نصفه شب‌ها موبایل شوهرم را چک می‌کنم. اما شوهرم که می‌داند من از این دست دیوانگی‌ها زیاد دارم، همیشه جیبش، کیفش، موبایلش و حتی مغزش را پاکسازی می‌کند تا دمش لای تلهٔ من از وسط نصف نشود.
سفر کاری ۲۴ ساعتهٔ من به پایان رسیده و برگشتم ولی در خانه بوی یک آشنا می‌آید. بوی آدمی که می‌شناسمش. شوهرم در را برایم باز کرد و استقبال ویژه‌ای به جا آورد که فقط از مردهایی بر می‌آید که سخت وجدانشان از خیانت به زنشان درد می‌کند. پالتویم را در نمی‌آورم با لحنی که بوی بیچارگی می‌دهد و قبل از اینکه روی دور تند دعوا بیافتم با یک آرامش روانشناسانه و ساختگی می‌گویم:« عزیزم خودت اقرار کن کی اینجا بوده.»
شوهرم اما چشمهایش را می‌دزد و می‌گوید: «باز شروع شد.» حرفش مثل تیر غیب به تنم می‌خورد و دردم می‌گیرد. کفشهایم را در می‌آورم و روی مبل ولو می‌شوم و عنانم را دست نوارِ از پیش ضبط شده‌ای می‌گذارم که با گریه همراه است و انگار یک نفر دیگر جای من لب می‌زند و می‌گوید: «خدایا من چقدر بدبختم که یه روز نبودم شوهرم نتونست جلوی خودش رُ بگیره…». هنوز دم در ایستاده و نفسهای عمیق می‌کشد که یعنی دارم جلوی خودم را می‌گیرم که هیچی بهت نمی‌گویم. هر لحظه بوی آشنا بیشتر در سرم چرخ می‌زند و به تمام دوستان و آشنایانم فکر می‌کنم که کدامشان جای من را در این خانه دوست داشته و این خیانت کار چه کسی است. دوست دارم اینجا را به توپ ببندم که دستی روی شانه‌ام می‌خورد و قبض روح می‌شوم.
بر می‌گردم. خواهرم بعد از ده سال امروز برگشته ایران. بغلم می‌کند و محکم فشارم می‌دهد. بویش می‌زند زیر همه خاطره‌های خاک گرفته. بی خبر آمده و تازه رسیده. خواسته مرا غافلگیر کند. شوهرم هنوز سر جایش ایستاده و مرا مثل پسر بچه‌ای نگاه می‌کند که قهر کرده و شام نخورده خوابیده و توقع دارد مادرش برود دنبالش و ماچش کند و بیاوردش سر سفره. نگاهش را جوری پس می‌دهم که با چشمم بهش بفهمانم : «این دفعه هم قسر در رفتی»

من اعتراف می‌کنم پس هستم-۱

داستانکی نوشتهٔ سمیه خطیب زاده
با صدای بهناز بستان دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

کلاج و ترمز را به ضمیر ناخودآگاهم می‌سپارم که گواهینامه‌ای بین‌المللی دارد و خودم در خلسه‌ای عمیق پشت فرمان لم می‌دهم. خوبی تهران این است که ته ندارد. می‌توانی یک صبح تا شب برانی بدون آنکه در خیابانی تکرار شوی. مغزم هنوز فسفر نسوزانده، خاطراتش را سه بعدی برایم نمایش می‌دهد.
سیگارم را شبیه آدم‌هایی که دیگر از هیچ چیز نمی‌ترسیدند از پنجرهٔ ماشین بیرون انداختم و در عصرِ اردیبهشتیِ هشت سال پیش، بزن بزنم را با خودم تمام کردم و پیاده شدم، صاف رفتم وسط مغازه‌اش ایستادم و گفتم: «شما زن نمی خوای؟؟؟»
اگر تعجب می‌کرد یا هاج و واج می‌ماند همانجا یک عقبگرد همیشگی می‌کردم و مثل باقی زنان تبارم اسیر جبر خانواده می‌ماندم و به مغز عفونی شده‌ام آنتی بیوتیک می‌خوراندم و منتظر یک خواستگار سر به زیر تابستانها کوبلن می‌دوختم و زمستانها قلاب‌بافی می‌کردم اما او…
.
.