من اعتراف می‌کنم پس هستم-۴۴

داستانکی از سمیه خطیب‌زاده
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

بوی جورابم دارد خفه‌اش می‌کند ولی چون قهر است اعتراض نمی‌کند. من هم یک رژه مفصل جلویش می‌روم و توی دلم غش غش می‌خندم. همیشه قهر که می‌کند روزه سکوت می‌گیرد و شام نمی‌خورد و موقع رفتن سر کار خداحافظی نمی‌کند و وقتی برمی‌گردد فقط «س”» سلام را زیرلب می‌گوید. از این مدل قهرها که منتظر کوچکترین حرکت آدم برای منت‌کشی هستند و بیشتر از سر کله‌شقی و یک‌دندگی شکل می‌گیرند.
حجت را با من تمام کرده بود و ازم خواسته بود دیگر با برسش موهایم را شانه نزنم. این بار دومِ بعد از اتمام حجتش بود که مچم را می‌گرفت. نیاز به افسر نبود چون کروکی نکشیده هم مقصر من بودم. برس را انداخت توی سطل آشغال، آن هم با یک ژست تمرین شده و جوری نگاهم کرد که انگار بقالی است که چوب خط نسیه من تمام دفترش را پر کرده. من اما این جور وقتها دلم یک بلندگو هندوانه فروشی می‌خواهد که بروم بالای مبلی یا میزی یا چیزی بایستم و داد بزنم : «بابا آدم که نکشتم؟ مسواکتُ که مصرف نکردم. شیپیش هم که ندارم….». ولی جواب نمی‌دهد. قبلا امتحانش کردم و دیگر قدیمی شده. هرکار هم بکنم شوهرم قهرش سر جایش است.
شوهر من مردی است که وسایل شخصی‌اش را دوست دارد. لباسهایش را آویزان می‌کند. ساعتهایش را در کشوی مخصوصش می‌گذراد. شیشه عینکش را با گوشه پیراهنش پاک نمی‌کند. ناخن‌هایش را در حمام می‌گیرد. اصلا دارو نمی‌خورد و موقع خریدن شیر و خامه تاریخ انقضایش را نگاه می‌کند. مردی که شغلش با اطوارش نمی‌خواند و مکانیکی است که بوی ادکلنش جلوتر از خودش راه می‌رود.
من اما آدمی هستم که پایم در کفش ورزشی بد جور بو می‌گیرد. ناخن‌های دستم را خودم می‌خورم و انگشتهای پایم که به پایه میز اصابت می‌کنند ناخنهای پایم را جارو برقی می‌خورد. مراقب هستم مو داخل غذایم کشف نشود اما بدِ روزگار شوهرم کاشف خوبی است. همیشه یک لنگه از جوراب‌هایم را گم می‌کنم و بی‌خودی شکم ماشین لباسشویی را می‌گردم و تا آن لنگه را دور می‌اندازم لنگه بعدی را زیر تخت پیدا می‌کنم.
رژه رفتنم جواب نمی‌دهد و روی مبل می‌نشینم. نشسته و اناری آب لمبو می‌کند و نظم و ترتیب صد دانه یاقوت را به هم می‌ریزد. شرط می‌بندم لجش را در آورده‌ام اما او هم بیکار نبوده و حرص مرا در اورده چون بی‌خیال بوی گند پای زنش است. هر وقت از پیاده‌روی بر می‌گشتیم می‌گفت: «بپر پاهاتُ بشور، مثل پای سرباز صفر بو می‌ده، ما ندیدیم زن پاهاش بو گند بده». و من هر هر کنان می‌رفتم داخل حمام. حس یک ماهی مرده که نه حس یک ماهی پخته سر میز شام را دارم و دیوارهای خانه لحظه به لحظه برایم تنگ‌تر می‌شود و می‌دانم قهر کوتاه مدت همیشگی‌مان دارد سپرده بلند مدت می‌شود. دلم نمی‌آید کوپن بیمه منت کشی‌ام را خرج بُرسی کنم که تا حالا بازیافت شده.
انار که می‌ترکد و روی فرش و مبل و پیراهنش خون به پا می‌کند جوری نگاهش می‌کنم که انگار باعث جنگ جهانی سوم شده و جوری نگاهم را پس می‌دهد که مطمئن شوم یک عمر میکروب‌وار زندگی کرده‌ام. هر دو می‌خندیم ولی در آخر من مجبورم شامپو فرش به دست شوم.

نت‌نامه-۵

مجموعهٔ اپیزودیک «نِت‌نامه»
نوشتهٔ نسیم خراشادی‌زاده
تیتراژخوان: علی عمرانی
نامه‌خوان، صداگذاری و میکس: بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

از زنِ شوهرپریده به دوست دختر شوهرش

دوست دختر یا جی.افِ عزیز شوهرم سلام
تا به حال کجا بودی قشنگم؟ ای کاش زودتر این شوهر بی‌احساس مرا شیفته و مفتون خودت می‌کردی. عکست را دیده‌ام و اس.ام.اس هایت را خوانده‌ام. نمی‌دانم در این شوهر ندید بدید من چه دیده‌ای که این قدر هندوانه زیر بغلش می‌گذاری. لابد خودت هم ندید بدید هستی اما هر چه که هستی یا نیستی به خودت و خودش مربوط است.
.
.
.

بشردوست

داستان کوتاهِ «بشردوست»
نوشتهٔ رومن گاری
از کتاب «پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند»/انتشارات کتابِ زمان
ترجمهٔ ابوالحسن نجفی
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

هنگامی که آدلف هیتلر پیشوا در آلمان قدرت می‌یافت در شهر مونیخ، مردی یهودی به نام کارل لِوی بود که به حکم حرفه‌اش اسباب‌بازی می‌ساخت. مردی خوش‌خلق و خوش‌بین که به طبیعت بشری، به سیگارهای خوب و به دموکراسی اعتقاد وافر داشت و گرچه از خون آریایی کمتر نصیبی برده بود، اعلامیه‌های ضد سامی صدراعظم جدید را هم خیلی به جد نمی‌گرفت.
.
.
.

من اعتراف می‌کنم پس هستم-۴۳

داستانکی از سمیه خطیب‌زاده
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

یا این کشتی با دماغه‌اش باید صاف بره توی دل یه کوه یخ یا باید خوراک مثلث برمودا بشه….شک ندارم الان لاشهٔ پیمان باد کرده…_دلم یه دزد دریایی یه چشمی می‌خواد که جای یه ساق پاش چوب کار گذاشته باشن و پهلو به پهلوی این کشتی لنگر بیاندازه و حمله کنه و نظم این اقیانوس رُ به هم بزنه….پیمان شنا بلد نبود…._باید یه طوفان بیاد و بادبانها رُ مثل بادبادک بفرسته خال آسمون …. پیمان سکان زندگیش توی دستهاش نبود…_یا کف کشتی سوراخ بشه و لحظه لحظه به غرق شدن نزدیک‌تر بشیم….نادر خواست که من و پیمان سوار این کشتی بشیم…برادر بزرگ پیمان بود و ماه عسل ما رُ دعوت به دریانوردی کرد…پنج روزه روی آب شناوریم….همهٔ مسافرها دلشون برای تازه عروسِ بیوه شده می‌سوزه….ده ماه پیش خیلی اتفاقی با پیمان آشنا شدم….من سی و پنج ساله بودم و پیمان شمع ۲۶ رُ فوت کرده بود…بعد هشت ماه ناز کردن دل به دریا زدم که زنش بشم…پدر و مادری نداشت و مراسم ازدواجمون رُ ساده گرفتیم…پیمان هم قد کوتاهی داشت، هم کمی شیرین عقل بود، هم لکنت زبون داشت، هم خیلی خیلی پول داشت….پدرش بچهٔ کوچک و ناقصش رُ که از زن دومش بود بیشتر دوست داشت و ارثیه کاملتری بهش داده بود….موج شایعه پشت سرم شکل گرفت که احتمالا من اول زن پولِ پیمان شدم بعد زن خودش…اما واقعیت این بود که من فقط با پولش ازدواج کرده بودم و گذاشتم همه موج سواریشون رُ بکنن…گیوتین، طناب دار، اتاق گاز، غرق کردن در اقیانوس….وقتی پیمان گفت برای به چنگ آوردن من نذر کرده خنده‌ام گرفت…وقتی گفت قبل از سوار شدن به کشتی نذرش رُ که بخشیدن تمام اموالش به خیریه بوده ادا کرده تا همه بفهمن من خودش رُ بیشتر دوست دارم، منم کل هیکلش رُ نذر کوسه‌ها کردم ….هُلش دادم… فاصلهٔ عرشه تا سطح آب رُ زود طی کرد…حتی نتونست یه کم دست و پا بزنه…غرق عمیق اقیانوسی شد که هر کسی سعادت مرگ توی اون رُ نداشت….قایق‌های نجات ساعتها به دنبال پیمان گشتن…صدها مسافر کشتی عزادار شوهرم شدن و گریه نکردنم رُ به شوکه شدن تعبیر کردن…کشتی روی اقیانوس تاب می‌خورد و توی غروبی نارنجی رنگ توی یک عرشهٔ با شکوه، اولین تلنگر به دومینوی خاطرات شخصیم رُ زدم…فردای عروسی نادر رُ دیدم….موهاش جو گندمی شده بود….۱۵ سال از آخرین دیدارمون گذشته بود…بلیط کشتی رُ کادوی ازدواج به من و برادرش داد…کشتی‌ای که ناخداش، خودش بود…امروز اما ناخدای عزاداری شده…توی گرداب ۱۵ سال پیش سرگیجه می‌گیرم…نادر ۲۵ ساله بود که پسش زدم چون پول نداشت…رفت و ۴۰ ساله و کاپیتان شده برگشت و برادر شوهر مرحومم شد…بندر توی افق شکل می‌گیره و دم به دم بزرگتر میشه…نادر میاد روی عرشه….میگه: یه کم دیر ولی بالاخره زن بچه پولدار شدی….حرف خیریه رُ نمی‌زنم که گاف نداده باشم…اشک از چشمم می‌جوشه…عطر بندر و ماهیگیرها دور سرمون می‌چرخه… نادر خم میشه و لبهاش لالهٔ گوشم رُ گرم میکنه….بی‌اختیار شونه‌هام بالا میرن….نادر زمزمه می‌کنه: من بهش گفته بودم که اموالش رُ وقف کنه به نیت خوشبختیش با شما…

من اعتراف می‌کنم پس هستم-۴۲

داستانکی از سمیه خطیب‌زاده
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

۹ کیلو وزن اضافه کردم توی ۹ ماه دوستی…. دوست آدم اگه رستوران داشته باشه و هر روز عصرت رُ پیشش بگذرونی می‌فهمی ۹ کیلو رکوردی محسوب نم‌یشه …..مامان یه سیب سبز که رگ و ریشه‌اش به لبنان می‌رسه میده دستم… لب تخت نشسته و فقط خودشه که بلده با دهن بسته سوال بپرسه و بگه «یهو چه اتفاقی افتاد» و فقط منم که بلدم بدون این که حرف بزنم بهش بفهمونم که « الان ول کن تو رُ قرآن»….بازجویی خیالیمون که تموم میشه مامان میگه: یه مدت جای شام سیب بخور، دکتر تغذیه تو تلویزیون می‌گفت لاغر می‌کنه…سالهاست مصلحت زندگیمون دست تلویزیونه… دلش رُ نمیشکنم و سیب رُ گاز می‌زنم…. مامان که از اتاق میره سیب رُ از لای بغضم قورت میدم…. گاز می‌زنم و فکر می‌کنم دست من بد بود یا بازی بدی بود؟….سیب لای دندونم گیر می‌کنه و مزه ترشش با شوری اشکم و تلخی خاطره خشایار مخلوط میشه… اولین باری که دیدمش خیلی عصبانی بودم و کف دستام خیس عرق بود…یه موی دراز توی پاستای پنه که فقط ۵ تا برگ پژمرده ریحون از بیرنگی درش می‌آورد پیدا کرده بودم…بشقابم رُ بردم پشت کانتر…. گارسون خم شد روی بشقاب….خشایار اومد یه لیوان آب بهم داد و من و پیمانه رُ برد توی دفتر خودش….پوست سیب داره به دونه دونه دندونام فشار میاره….زنش ازش ۴ سال پیش جدا شد…. یه دختر ۷ ساله داره که با زنش کانادا زندگی می‌کنه… من بعد از ۴ سال اولین دختریم که دلش رُ برده….تار موی توی بشقابم از اون اتفاقهای نادری بود که توی رستورانش افتاده بود… اصلا کارمند مو بلند نداشت…. ناخنم رُ میکنم لای دندونام….این پوست سیب حتی جا به جا هم نمیشه…. گفت پوستت رُ می‌کنم مثل زنم ولم کنی… ۹ ماه تموم زیر و بم رستوران داری رُ یادم داد…. می‌گفت زن خوب کنار آدم دلگرمیه…. مامان از برو و بیام راضی نبود و ترجیح می‌داد به قول خودش مرد گنده بیاد خواستگاریم…. دندونام از فشار داره سر میشه…. روحیه خشایار عالی شده بود و کارمنداش دوستم داشتن….سورپرایز شب تولدم از اون کارها بود که سالها ترک کرده بود… من از شوق و خجالت داشتم تبخیر می‌شدم وقتی همه لیوانها به سلامتی عشقمون خورد به هم…. آخرین عکسهای دونفره مال همون شبهایی بود که وصل بودیم به کارد و چنگال رستوران…. خشایار که ظهر جواب تلفنم رُ نداد پمپاژ قلبم یه جوری شد… آرا و بیرا کردم و عصر رفتم رستوران…. سعید حسابدارش، ماشه رُ چکوند وسط جمجمه‌ام و گفت زن سابقش با دخترش صبح زود اومدن تهران و الان خونه خشایار هستن…. این پوست سیب دارم چونه من رُ فلج میکنه ….دستم بد بود….این بازی آس می‌خواست…. سعید گفت خشایار از وقتی دوباره دخترش رُ دیده یه آدم دیگه شده… پنجره اتاق رُ باز می‌کنم و با خودکشی فاصله‌ام رُ چند طبقه می‌بینم فقط…. چند روز که گذشت خشایار خودش زنگ زد…برنداشتم…. من دیگه نقش اول زندگیش نیستم….بهتره سیاهی لشگر هم نباشم….جاذبه زمین چقدر زیاد شده حالا که من می‌خوام بپرم…. اصلا انگار یه دستی هم داره هولم میده…. کاش قبلش یه نامه بنویسم…اینجوری خودکشیم کلاسیک‌تر میشه…. از هر چی پوست سیب لای دندون گیر کرده و گیر نکرده‌ست بدم میاد…. بعد ۹ ماه زیر روزگاری زاییدم که به تار مو بند بود…. مامان در اتاق رُ باز می‌کنه….نخ دندون میده دستم… میگه بعد سیب خوردن حتما دندوناتو نخ بکش…. جاذبه زمین دافعه میشه… میگم یه دکتر تغذیه برام وقت بگیر رژیم بگیرم…. من دیگه سیب نمی‌خورم…..