preloder

لجباز

قصهٔ «لجباز»
برگزیده از کتاب «قصه‌های کتاب کوچه» اثر احمد شاملو/انتشارات مازیار
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

یکی بود، یکی نبود. تو روزگارای قدیم زن و شوهری با هم زندگی می‌کردن. زنک، کاربر و زبر و زرنگ بود، مردک تنبل و بیکاره. همیشه‌ٔ خدا هم سر تنبلی با هم گفتگو داشتن. آخر کار زنه به تنگ اومد و گفت:
– آخه مردیکه نمی‌شه که تو از دم دم آفتاب تا تاریکی شب تو کنج خونه بلولی و یه سر به بیرون نزنی و بلکه یه باد دنیا به دلت بخوره.
مردک گفت:
.
.
.

بابا خارکن

قصهٔ «بابا خارکن»(قصهٔ آجیل مشکل‌گشا)
برگزیده از کتاب «قصه‌های کتاب کوچه» اثر احمد شاملو/انتشارات مازیار
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

هر چی رفتیم راه بود، هر چی کندیم خار بود، کلیدش دست ملک جبار بود. یکی بود یکی نبود، غیر از خدا، هیشکی نبود. یه بابا خارکنی بود که بیرونِ شهر با زنش و دخترش توی یه خونهٔ فسقلی زندگی می‌کرد. روزا می‌رفت خارکنی، یه کوله خار می‌کند، می برد شهر می‌فروخت با پولش، چیزمیزی می خرید می‌برد خونه با زنش و دخترش می‌خوردن و شکر خدا می گفتن.
.
.
.

گل خندان

قصهٔ «گل خندان»
برگزیده از کتاب «قصه‌های کتاب کوچه» اثر احمد شاملو/انتشارات مازیار
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

یکی بود، یکی نبود. یه تاجری بود که پول و سرمایهٔ زیادی داشت و چون آدم درست و راستی بود هر کسی پولی چیزی داشت که نمی‌تونست پیش خودش نگه داره، پیش اون امانت می‌ذاشت. یه روز صب که از خواب بیدار شد براش خبر آوردن که، چه نشستی که حجره و انبارت آتیش گرفته و دار و ندارت سوخته. هر چند به شنیدن این خبر دنیا جلوی چشمش سیاه شد، پیش مردم به روی خودش نیاورد..

.
.
.

بزرگتر که شدم…

شعری از لنگستون هیوز
ترجمهٔ احمد شاملو
با صدای بهناز بستان دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

خیلی وخ پیش از اینا بود.
من، حالا دیگه بگی نگی رویام یادم رفته
اما اون وقتا
رویام درست اونجا بود و
جلو روم
مث پنجه‌ٔ آفتاب برق می‌زد.
بعد، اون دیفاره رفت بالا.
خورد خورد رفت بالا
میون من و رویاهام.
رفت بالا، اونم با چه آسّه کاری!
خورده خورده
آسّه آسّه رفت بالا و
روشنی ِ خوابمُ
تاریک کرد و
رویامُ ازم پنهون کرد.
بالا رفت تا رسید به آسمون،
آخ! امان ازین دیفار!
همه جا سایه‌س و
خودمم که سیاه!
تو سایه لمیده‌م
پیش روم، بالا سرم،
دیگه روشنی ِ رویام نیس،
جز یه دیفار کت و کلفت هیچی نیس،
جز سایه هیچی نیس.
دسّای من
دسّای سیای من!
اونا از تو دیفار رد میشن
اونا رویای منو پیدا می‌کنن
کومکم کنین دخل این سیاهیا رو بیارم
این شبُ بتارونم
این سایه رُ درب و داغون کنم
تا ازش هزارون پره‌ُ آفتاب درآرم
هزار گردباد
از خورشید و رویا!