شعرهای سیلورستاین-۴

چند شعر از شل سیلورستاین
با صدای بهناز بستان‌دوست



Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

از وقتی که دوستم مرا ترک کرده است
کاری ندارم جز راه رفتن
راه می‌روم تا فراموش کنم
راه می‌روم
می‌گریزم
دور می‌شوم
دوستم دیگر بر نمی‌گردد
اما من حالا
دوندهٔ دوی استقامت شده‌ام
.
.
.

اسبها

شعری از رضا ثروتی
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

نگو دوستت دارم
انسان
این واژه را می‌شنود
واژه
از پوستش
رد می‌شود
با نگاهی
پایین می‌رود
اسبهای قلبش
شیهه می‌کشند
تندتر می‌دوند
بر سینه‌اش
محکم‌تر
سُم می‌کوبند

نگو دوستت دارم
انسان باور می‌کند
افسار اسب وحشی را
به دستت می‌دهد
به تو تکیه می‌کند
در آغوشت
اشک می‌ریزد
یال‌هایش را می‌دهد
تو شانه کنی
انسان باور می‌کند
و عشق
دردناک ترین اعتقاد است
اعتقادی که با سیلی
پاک نمی‌شود
با خیانت
قوت می‌گیرد
با اهانت
راسخ‌تر می‌کند

به انسان نگو
دوستت ندارم
ضربانش کند می‌شود
پای اسبهایش
می‌شکند
اسب‌ها
بر زمین می‌افتند
درد می‌کشند
انسان می‌باید
حیوان را
راحت کند

انسان عرق می‌ریزد
اشکهایش
در بالشت
جمع می‌شود
عطر موهایت را
حبس می‌کند
نفس نمی‌کشد
بالشت را
روی سینه‌اش
می‌گذارد
به قلبش
گلوله می‌زند
بخار گرم
از گلوی اسبها
بالا می‌رود
از دهانشان
بیرون می‌جوشد
سینهٔ انسان
سبک می‌شود
اسبها
به سمت کوهستان دور
می‌دوند
سم‌هایشان
صدا ندارد
یال‌هایشان
یخ بسته
شیهه می‌کشند
صدایشان را
کوه
پس نمی‌دهد
عشق
از دست می‌رود

انسان گناه دارد
نگو دوستت دارم
انسان باور می‌کند
نگو دوستت ندارم

آن روزها وقتی که جوان بودم

ترجمهٔ ترانهٔ
Yesterday when I was young
با اجرای Charles Aznavour
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

آن روزها وقتی که جوان بودم
طعم زندگی
به شیرینی قطره‌های باران بود بر زبانم
سر به سر زندگی می‌گذاشتم
تو گویی بازی احمقانه‌ای است
همان گونه که نسیم شامگاهی
سر به سر شعلهٔ شمع می‌گذارد
.
.
.

شازده کوچولو، فال‌فروش میدان راه‌آهن

شعری از کتاب «شازده کوچولو، فال‌فروش میدان راه‌آهن»
(دفتر اول: روز عدالت آدمی)
اثر سید علی صالحی
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

هر کسی باید رویایی داشته باشد
مثل من و همان دوچرخهٔ پشت ویترین مغازه
هر کسی باید رویایی داشته باشد
مثل من و همان کفشهای کتانی کاملا سفید
هر کسی باید رویایی داشته باشد
مثل من و رستوران بالای برج میلاد
هر کسی باید رویایی داشته باشد
مثل من و مشقهای بی جریمهٔ دنیا
مثل من و همان مدرسهٔ بالای شهر
مثل من و خیلی چیزها
همین است که اگر همهٔ شما
روی سینه‌ام بزنید
من باز هم به رویاهایم ادامه خواهم داد
.
.
.

هوا را از من بگیر، خنده‌ات را نه!

شعری از پابلو نرودا
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

نان را از من بگیر، اگر می‌خواهی،
هوا را از من بگیر، اما
خنده‌ات را نه!
گل سرخ را از من بگیر
سوسنی را که می‌کاری،
آبی را که به ناگاه
در شادی تو سرریز می‌کند،
موجی ناگهانی از نقره را
که در تو می‌زاید.
از پس نبردی سخت باز می‌گردم
با چشمانی خسته
که دنیا را دیده است
بی هیچ دگرگونی،
اما خنده‌ات که رها می‌شود
و پروازکنان در آسمان مرا می‌جوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم می‌گشاید.
عشق من، خندهٔ تو
در تاریک‌ترین لحظه‌ها می‌شکفد
و اگر دیدی به ناگاه
خون من بر سنگ فرش خیابان جاری‌ست،
بخند، زیرا خندهٔ تو
برای دستان من
شمشیری است آخته.
خندهٔ تو، در پاییز
در کنارهٔ دریا
موج کف آلوده‌اش را
باید برفرازد،
و در بهاران، عشق من،
خنده‌ات را می‌خواهم
چون گلی که در انتظارش بودم،
گل آبی، گل سرخٍ
کشورم که مرا می‌خواند.
بخند بر شب
بر روز، بر ماه،
بخند بر پیچاپیچ خیابان‌های جزیره،
بر این پسربچهٔ کم‌رو
که دوستت دارد،
اما آنگاه که چشم می‌گشایم و می‌بندم،
آنگاه که پاهایم می‌روند و باز می‌گردند،
نان را، هوا را،
روشنی را، بهار را،
از من بگیر
اما خنده‌ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم.