من اعتراف می‌کنم پس هستم-۱

داستانکی نوشتهٔ سمیه خطیب زاده
با صدای بهناز بستان دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

کلاج و ترمز را به ضمیر ناخودآگاهم می‌سپارم که گواهینامه‌ای بین‌المللی دارد و خودم در خلسه‌ای عمیق پشت فرمان لم می‌دهم. خوبی تهران این است که ته ندارد. می‌توانی یک صبح تا شب برانی بدون آنکه در خیابانی تکرار شوی. مغزم هنوز فسفر نسوزانده، خاطراتش را سه بعدی برایم نمایش می‌دهد.
سیگارم را شبیه آدم‌هایی که دیگر از هیچ چیز نمی‌ترسیدند از پنجرهٔ ماشین بیرون انداختم و در عصرِ اردیبهشتیِ هشت سال پیش، بزن بزنم را با خودم تمام کردم و پیاده شدم، صاف رفتم وسط مغازه‌اش ایستادم و گفتم: «شما زن نمی خوای؟؟؟»
اگر تعجب می‌کرد یا هاج و واج می‌ماند همانجا یک عقبگرد همیشگی می‌کردم و مثل باقی زنان تبارم اسیر جبر خانواده می‌ماندم و به مغز عفونی شده‌ام آنتی بیوتیک می‌خوراندم و منتظر یک خواستگار سر به زیر تابستانها کوبلن می‌دوختم و زمستانها قلاب‌بافی می‌کردم اما او…
.
.