من اعتراف می‌کنم پس هستم-۴۳

داستانکی از سمیه خطیب‌زاده
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

یا این کشتی با دماغه‌اش باید صاف بره توی دل یه کوه یخ یا باید خوراک مثلث برمودا بشه….شک ندارم الان لاشهٔ پیمان باد کرده…_دلم یه دزد دریایی یه چشمی می‌خواد که جای یه ساق پاش چوب کار گذاشته باشن و پهلو به پهلوی این کشتی لنگر بیاندازه و حمله کنه و نظم این اقیانوس رُ به هم بزنه….پیمان شنا بلد نبود…._باید یه طوفان بیاد و بادبانها رُ مثل بادبادک بفرسته خال آسمون …. پیمان سکان زندگیش توی دستهاش نبود…_یا کف کشتی سوراخ بشه و لحظه لحظه به غرق شدن نزدیک‌تر بشیم….نادر خواست که من و پیمان سوار این کشتی بشیم…برادر بزرگ پیمان بود و ماه عسل ما رُ دعوت به دریانوردی کرد…پنج روزه روی آب شناوریم….همهٔ مسافرها دلشون برای تازه عروسِ بیوه شده می‌سوزه….ده ماه پیش خیلی اتفاقی با پیمان آشنا شدم….من سی و پنج ساله بودم و پیمان شمع ۲۶ رُ فوت کرده بود…بعد هشت ماه ناز کردن دل به دریا زدم که زنش بشم…پدر و مادری نداشت و مراسم ازدواجمون رُ ساده گرفتیم…پیمان هم قد کوتاهی داشت، هم کمی شیرین عقل بود، هم لکنت زبون داشت، هم خیلی خیلی پول داشت….پدرش بچهٔ کوچک و ناقصش رُ که از زن دومش بود بیشتر دوست داشت و ارثیه کاملتری بهش داده بود….موج شایعه پشت سرم شکل گرفت که احتمالا من اول زن پولِ پیمان شدم بعد زن خودش…اما واقعیت این بود که من فقط با پولش ازدواج کرده بودم و گذاشتم همه موج سواریشون رُ بکنن…گیوتین، طناب دار، اتاق گاز، غرق کردن در اقیانوس….وقتی پیمان گفت برای به چنگ آوردن من نذر کرده خنده‌ام گرفت…وقتی گفت قبل از سوار شدن به کشتی نذرش رُ که بخشیدن تمام اموالش به خیریه بوده ادا کرده تا همه بفهمن من خودش رُ بیشتر دوست دارم، منم کل هیکلش رُ نذر کوسه‌ها کردم ….هُلش دادم… فاصلهٔ عرشه تا سطح آب رُ زود طی کرد…حتی نتونست یه کم دست و پا بزنه…غرق عمیق اقیانوسی شد که هر کسی سعادت مرگ توی اون رُ نداشت….قایق‌های نجات ساعتها به دنبال پیمان گشتن…صدها مسافر کشتی عزادار شوهرم شدن و گریه نکردنم رُ به شوکه شدن تعبیر کردن…کشتی روی اقیانوس تاب می‌خورد و توی غروبی نارنجی رنگ توی یک عرشهٔ با شکوه، اولین تلنگر به دومینوی خاطرات شخصیم رُ زدم…فردای عروسی نادر رُ دیدم….موهاش جو گندمی شده بود….۱۵ سال از آخرین دیدارمون گذشته بود…بلیط کشتی رُ کادوی ازدواج به من و برادرش داد…کشتی‌ای که ناخداش، خودش بود…امروز اما ناخدای عزاداری شده…توی گرداب ۱۵ سال پیش سرگیجه می‌گیرم…نادر ۲۵ ساله بود که پسش زدم چون پول نداشت…رفت و ۴۰ ساله و کاپیتان شده برگشت و برادر شوهر مرحومم شد…بندر توی افق شکل می‌گیره و دم به دم بزرگتر میشه…نادر میاد روی عرشه….میگه: یه کم دیر ولی بالاخره زن بچه پولدار شدی….حرف خیریه رُ نمی‌زنم که گاف نداده باشم…اشک از چشمم می‌جوشه…عطر بندر و ماهیگیرها دور سرمون می‌چرخه… نادر خم میشه و لبهاش لالهٔ گوشم رُ گرم میکنه….بی‌اختیار شونه‌هام بالا میرن….نادر زمزمه می‌کنه: من بهش گفته بودم که اموالش رُ وقف کنه به نیت خوشبختیش با شما…

من اعتراف می‌کنم پس هستم-۴۲

داستانکی از سمیه خطیب‌زاده
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

۹ کیلو وزن اضافه کردم توی ۹ ماه دوستی…. دوست آدم اگه رستوران داشته باشه و هر روز عصرت رُ پیشش بگذرونی می‌فهمی ۹ کیلو رکوردی محسوب نم‌یشه …..مامان یه سیب سبز که رگ و ریشه‌اش به لبنان می‌رسه میده دستم… لب تخت نشسته و فقط خودشه که بلده با دهن بسته سوال بپرسه و بگه «یهو چه اتفاقی افتاد» و فقط منم که بلدم بدون این که حرف بزنم بهش بفهمونم که « الان ول کن تو رُ قرآن»….بازجویی خیالیمون که تموم میشه مامان میگه: یه مدت جای شام سیب بخور، دکتر تغذیه تو تلویزیون می‌گفت لاغر می‌کنه…سالهاست مصلحت زندگیمون دست تلویزیونه… دلش رُ نمیشکنم و سیب رُ گاز می‌زنم…. مامان که از اتاق میره سیب رُ از لای بغضم قورت میدم…. گاز می‌زنم و فکر می‌کنم دست من بد بود یا بازی بدی بود؟….سیب لای دندونم گیر می‌کنه و مزه ترشش با شوری اشکم و تلخی خاطره خشایار مخلوط میشه… اولین باری که دیدمش خیلی عصبانی بودم و کف دستام خیس عرق بود…یه موی دراز توی پاستای پنه که فقط ۵ تا برگ پژمرده ریحون از بیرنگی درش می‌آورد پیدا کرده بودم…بشقابم رُ بردم پشت کانتر…. گارسون خم شد روی بشقاب….خشایار اومد یه لیوان آب بهم داد و من و پیمانه رُ برد توی دفتر خودش….پوست سیب داره به دونه دونه دندونام فشار میاره….زنش ازش ۴ سال پیش جدا شد…. یه دختر ۷ ساله داره که با زنش کانادا زندگی می‌کنه… من بعد از ۴ سال اولین دختریم که دلش رُ برده….تار موی توی بشقابم از اون اتفاقهای نادری بود که توی رستورانش افتاده بود… اصلا کارمند مو بلند نداشت…. ناخنم رُ میکنم لای دندونام….این پوست سیب حتی جا به جا هم نمیشه…. گفت پوستت رُ می‌کنم مثل زنم ولم کنی… ۹ ماه تموم زیر و بم رستوران داری رُ یادم داد…. می‌گفت زن خوب کنار آدم دلگرمیه…. مامان از برو و بیام راضی نبود و ترجیح می‌داد به قول خودش مرد گنده بیاد خواستگاریم…. دندونام از فشار داره سر میشه…. روحیه خشایار عالی شده بود و کارمنداش دوستم داشتن….سورپرایز شب تولدم از اون کارها بود که سالها ترک کرده بود… من از شوق و خجالت داشتم تبخیر می‌شدم وقتی همه لیوانها به سلامتی عشقمون خورد به هم…. آخرین عکسهای دونفره مال همون شبهایی بود که وصل بودیم به کارد و چنگال رستوران…. خشایار که ظهر جواب تلفنم رُ نداد پمپاژ قلبم یه جوری شد… آرا و بیرا کردم و عصر رفتم رستوران…. سعید حسابدارش، ماشه رُ چکوند وسط جمجمه‌ام و گفت زن سابقش با دخترش صبح زود اومدن تهران و الان خونه خشایار هستن…. این پوست سیب دارم چونه من رُ فلج میکنه ….دستم بد بود….این بازی آس می‌خواست…. سعید گفت خشایار از وقتی دوباره دخترش رُ دیده یه آدم دیگه شده… پنجره اتاق رُ باز می‌کنم و با خودکشی فاصله‌ام رُ چند طبقه می‌بینم فقط…. چند روز که گذشت خشایار خودش زنگ زد…برنداشتم…. من دیگه نقش اول زندگیش نیستم….بهتره سیاهی لشگر هم نباشم….جاذبه زمین چقدر زیاد شده حالا که من می‌خوام بپرم…. اصلا انگار یه دستی هم داره هولم میده…. کاش قبلش یه نامه بنویسم…اینجوری خودکشیم کلاسیک‌تر میشه…. از هر چی پوست سیب لای دندون گیر کرده و گیر نکرده‌ست بدم میاد…. بعد ۹ ماه زیر روزگاری زاییدم که به تار مو بند بود…. مامان در اتاق رُ باز می‌کنه….نخ دندون میده دستم… میگه بعد سیب خوردن حتما دندوناتو نخ بکش…. جاذبه زمین دافعه میشه… میگم یه دکتر تغذیه برام وقت بگیر رژیم بگیرم…. من دیگه سیب نمی‌خورم…..

من اعتراف می‌کنم پس هستم-۴۱

داستانکی از سمیه خطیب‌زاده
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

یه سفره دراز و عریض وسط پذیرایی خونه مامان بزرگم پهنه … سیر ترشی ده ساله، سبزی خوردن تازه با تربچه های نقلی، سالاد شیرازی، ماست گوسفندی، زیتون رودبار و دوغ محلی که روی پارچش کلی کف و نعنا وایساده یه طرف، این همه نوشابه شیشه‌ای که سبز و نارنجی و مشکی کنار هر بشقاب یکی خوابونده شده یه طرف….نه اسیر روغن سیاه رو خورش قرمه‌سبزی شدم نه دلم واسه بادمجونای تو قیمه ضعف میره، نه بوی زعفرون رو برنج مستم کرده نه حتی دلم ته دیگ می‌خواد…. شب بله‌برون عمه کوچیکست که بالاخره به یه آدم حسابی انداختنش و سیاست مامان بزرگم به این روال بود که بابا و عموها حسابی دل به کار و کمک بدن امشب جلوی خانواده داماد که بفهمه باید کمک حال زنش باشه و فوق‌العاده فرهنگ خانواده‌مون یک شبه بالا رفته بود و خانوما تکیه داده بودن به پشتی و میوه پوست می‌گرفتن تا آقایون چای تعارف کنن…. در واقع مثل یه بازی بود و همه نقشاشون رو باهم عوض کرده بودن…..عمه کوچیکه لاک قرمز زده بود رو ناخونای جویده شده اش، پوست سبزه و موهای سیاه صورتش زیر کرم پودر سفید عمه رُ شبیه کله گوسفند نیمه کز داده کرده بود و بابا بزرگ از حرص بزک دوزک عمه خودش رُ می‌خورد و مامان بزرگ اسپند بالای سرش می‌گردوند….مهمونا هیچ بچه‌ای همراهشون نبود و ما بچه‌ها هم حبس بودیم توی اتاق خواب طبقه بالا…. بعد از صدای کل کشیدن خانوما شهرام شپ پره مجلس رُ دست گرفت و حکم آزادی ما به شرط رقصیدن و گرم کردن مجلس نامزدی امضا شد…. من با جوراب شلواری توری و پیرهن آبی و هیکل ریقو، آزادیم رُ با قر دادن ناقص و ضعیفم طاق می‌زدم…. سفره که پهن شد مسخ شیشه‌های سبز رنگ سون‌آپ شدم و قول و قرارم رُ واسه هول نزدن و آبروداری و یواش غذا خوردن یادم رفت و دین و ایمونم با دیدن شیشه‌های نوشابه به باد رفت…. در گوش بابا که زمزمه کردم نوشابه‌ام رُ باز کن اول سیبیلش رُ جوید یعنی الان نه….دفعه دوم که گفتم هم سیبیلش رُ جوید هم لب بالاش رُ گاز گرفت یعنی ببُر صداتُ…. دفعه سوم هم سیبیلش رُ جویید هم لب بالاش رُ گاز گرفت هم چشماش رُ درشت کرد که یعنی خدمتت می‌رسم ولی در نوشابه رُ باز کرد برام….یه کم ریختم تو لیوان…آروم آروم که گازش نره….عاشق رد گم کردنش بودم که مثل آب بی‌رنگ بود ولی گاز داشت و شیرین بود…فکر می‌کردم یه اکسیر واسه جاودانه شدنه که یه جادوگر پیر درستش کرده….با احتیاط و کم کم می‌خوردمش که تموم نشه….بابا، تو هیاهوی تعارف کردن برنج و خورش به خونواده آروم و متین شوهر عمه‌ام که هنوزم همون متانت اون روز رُ دارن و ثابت کردن که همه نقشای خودشون رُ بازی می‌کردن، گوشه دستش گرفت به نوشابه من و وسط سفره پر کف شد ….چشمای شوکه من پر اشک شد و توی ۵ سالگی نتونستم جلوی گریه‌ام رُ بگیرم وقتی دیدم محلول جاودانگیم کف کرده وسط سفره…. عمه خانوم شوهر کرد و دانشگاه رفت و سر کار رفت و مسافرتای رنگ و وارنگ رفت و عکسای بله برونش رُ با اون پشم و پیلی دیگه هرگز رو نکرد….هیچ وقت از بابا کتک نخورده بودم ولی آخر شب که مهمونا رفتن خودم رُ به خواب زدم تا گول شیطون رُ نخوره و یه پس گردنی خرجم نکنه….چند سال بعد همه جعبه های نوشابه رُ که تو انباری داشتن رد کردن و رو آوردن به نوشابه‌های قوطی و خانواده و سعی کردن حتی جلوی مصرف رُ بگیرن تا چاق نشن…. ولی من هنوزم به عشق مزه کردن اکسیر جاودانگی و بی‌هوا سرک کشیدن تو نوستالژی‌های وامونده و لعنتی که بوی حسرتش می‌پیچه تو مغز آدم، میرم تجریش و تو ساندویچی خانلری، یه سوسیس بندری که توی نون بولکیه و لای کاغذ پیچیده می‌خرم و مزه نوشابه شیشه‌ای تگری که جلوم می‌ذاره، من رُ می بره به هزار سال پیش که بزرگترین بهونه‌ام برای اشک ریختن یه شیشه نوشابه بود……

من اعتراف می‌کنم پس هستم-۴۰

داستانکی از سمیه خطیب‌زاده
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

چشمم را بستم و بهش اجازه داده‌ام تلافی سیر تا پیازش را سر من خالی کند. کاش همه چیز در این دنیا مجازی بود حتی دندان درد. وقتی یک چیزی مجازی باشد می‌شود به آن بخندی یا نخندی و مثل ماهی گلی بسپری‌اش به حافظهٔ سه ثانیه‌ای.
وقتی که آمد نگفت چرا صورتش این قدر پکر است و من هم نپرسیدم اما از همان لحظه ده تا داستان برای حال گرفته‌اش ساخته‌ام یکی از یکی زیباتر و غم انگیزتر. بهترینش دعوای عروس و مادر شوهر بود که هرگز دمُده نمی‌شود و حتم دارم عروس حوا هم با مادر شوهرش چند باری روی رینگ رفته باشد. خیال کردم که مادرشوهرش یک پا کودتاچی است و کولاکی بزرگ راه انداخته که اول صبحی چهرهٔ این عروس مظلومش شبیه هیروشیمای غمزده است. مادر شوهری که زبانش درد دارد و جای نیشش چرک می‌کند و دهن زخمی که زده تا ابدِ این روزگار باز می‌ماند.
وقتی کیفش را خیلی آرام روی میز گذاشت و پرتش نکرد فهمیدم توی ترافیک مفصل فرصت کرده با بدبختی‌هایش کنار بیاید و گرفتاری‌هایش را پشت در گذاشته اما اشتباه می‌کردم وقتی پی به اشتباهم بردم که سرنگ فلزی بد ترکیب حاوی لیدوکایین توی فک پایینم با ضربِ دستش فرو رفت و چند دقیقه بعد با مته شروع کرد به سوراخ کردن دندانم تا عصبش را بکشد و بُکُشد. در مونالیزای صورتش که با ماسک پوشانده است فقط یک جفت چشمِ دیگر آزارش معلوم است، خم شده روی صورتم و هیچ ترحمی ندارد.
بی‌حسی دندانم کمرنگ شده و قبل از آخ و واخ کردنِ من خانم دکتر مجددا به سرنگ مسلح می‌شود. مته با یک مشت نت پراکنده کنار گوشم صدایی می‌سازد که از آدم بودنم پشیمانم می‌کند و فکر می‌کنم تا به حال دندان درد کدام حیوان را مجبور به شب‌بیداری کرده و چرا تمام گرفتاریها مخصوص انسانهاست. یادم می‌آید که چقدر به دندانهای لقم زبان می‌زدم تا زودتر بیافتند و چقدر برای ریختن همه دندانهای شیری‌ام بی تاب بودم. دلتنگ همه مسواک‌های نزده و نخ دندانهای نکشیده، شده‌ام وبه تمام ته دیگهایی که خورده‌ام مخفیانه فحش‌های رکیک می‌دهم.
زیر دست خانم دکتری گرفتار شدم که انگار با خودش اختلاف حساب شدید دارد و مثل فوتبالیستی که پنالتی‌اش به تیرک دروازه خورده و خشمش را با لگدی که به زمین چمن می‌زند خالی می‌کند، دارد عقده‌های خفه شده‌اش را روی کرسی کرم خوردهٔ من باز می‌کند.
دلم می‌خواهد در یک لحظه ترمز اضطراری را بکشم و مچ دستش را بگیرم و بپیچانم و دستش که زاویه ۹۰ درجه گرفت و چهره‌اش از درد مچاله شد با دهان کف کرده و پر از خون بگویم: «چه مرگته دکتر». و او هم بگوید : «عزیزم تحمل کن. متاسفم عصب کشی درد داره» تا شاید کمی قانع شوم که خصومت شخصی‌ای با من ندارد و این درد کاملا طبیعی است. ولی از خر شیطان پیاده می‌شوم و بی‌خیال آرتیست بازی دل می‌دهم به آهنگ مته و ساکشن.
ماسکش را پایین می‌کشد و می‌گوید: «برات پانسمان کردم. هفتهٔ دیگه بیا پرش کنم. ببخشید اگر دستم یه کم درد داشت. یه ساعت پیش شنیدم دوست دوران بچگیم فوت کرده و الان هم باید برم برای خاکسپاریش.»
نمی‌دانم چرا ولی درد دندانم در یک لحظه خوب شد. انگار مرگِ رفیقِ دورانِ دندانِ شیریِ دکتر، مسکن من شده. کاش همه چیز در این دنیا مجازی بود حتی مرگ….

من اعتراف می‌کنم پس هستم-۳۸

داستانکی از سمیه خطیب‌زاده
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

لبخند مکش مرگ ما اینجا جواب نمی‌دهد. محبت‌های عهد بوقی و چاق سلامتی ایرانی هم در شان رُلی نیست که قرار است بازی‌اش کنم. روی یک ارتباط چشمی قوی کار می‌کنم که فقط دو تا همکار می‌توانند بدون هیچ واکنشِ هیستریکی با هم برقرار کنند و در لحظه‌ای از نیمه شب که حتی ساعت کاری گربه‌ها هم تمام شده، می‌خواهم قبل از ارتباط کلامی، تا وقتی نوبتم می‌شود با تله‌پاتی به دکتر داروساز داروخانه بفهمانم که خودم دکتر عمومی هستم تا بتوانم آمپول پنی سیلین ۸۰۰ را بدون نسخه بگیرم. این قدر در نقش یک پزشک فرو رفتم که حتم دارم می‌توانم نسخه‌پیچ را هیپنوتیزم کنم اما چشمهای خواب آلود دکتر شاید با من همکاری نکند و نتواند تشخیص دهد من در «خوددرمانی» دکترا دارم و حتی قادر به تشخیص دل‌درد از معده‌درد هستم.
داروخانه شبانه‌روزی کم کم خلوت شده و کارم کمی آسانتر می‌شود. کاش یک مرض باکلاس‌تری مثل میگرن داشتم یا مثلا آلرژی پوستی تا اقلا می‌توانستم بابتش کمی همدردی بخرم اما گلودردی من را مجبور به این بازی اسکارپسندم کرده که جای دلسوزی برای کسی نمی‌گذارد. کنترات بر می‌دارم از همین ساعت اگر یک پنی سیلین ۸۰۰ تزریق کنم و چهار تا لیوان آب پرتقال بخورم و ۱۰ تا شلغم نمک‌زده را چشم بسته قورت دهم برای عروسی فردا شب سرحال می‌شوم.
ده دقیقه است منتظرم تا نوبتم شود. دکتر کم‌حرف و بی‌لبخند ژست بازجوهای اداره آگاهی را گرفته است. حس می‌کنم کمی ساز ناکوک است اما من بلدم کوکش کنم. نوبتم که می‌شود یکی توی مغزم با لهجهٔ یک کارگردان کارکشته و سیمرغ گرفته فریاد می‌زند: صدا-دوربین-حرکت.
می‌گویم: شبتون بخیر. لطف کنین یه پنی سیلین ۸۰۰ و یه آب مقطر و یه سرنگ.
دکتر عینکش را جابجا می‌کند. می‌گوید: نوشابه و سالاد چی؟ میل ندارین؟
آدرنالین خونم بالا رفته و لُپ‌هایم گر می‌گیرند. مثل اینکه دکتر حسابی با فضای فیلم آشناست و دیالوگ‌هایش را با تاکتیک حاضر جوابی از بر است. کم بیاورم عروسی فردا شب زهرمارم می‌شود و اسکار که هیچ خرس طلایی هم نمی‌گیرم. پرسنل داروخانه منتظرند یکی این وسط ضامن خنده‌شان را بکشد و منفجر شوند. با یک لبخند قلابی ولی خیلی طبیعی می‌گویم: «آقای دکتر من خودم پزشک هستم. برای بیمار می‌خوام.»
دکتر این بار عینکش را جابجا نمی‌کند و می‌گوید:«شمارهٔ نظام پزشکیتون؟»
یکی توی مخم می‌گوید: Oh my god
مغز من گاهی عکس‌العملهای بیگانه‌ای دارد. دوربینِ چشمهای دکتر روی صورتم زوم کرد. فکر می‌کنم شاید با نیم کیلو لیموشیرین هم می‌شد سر و ته گلو درد را هم آورد اما حالا وسط سن تئاتری گیر افتادم که با یک پِخ، تماشاگران ریسه می‌روند. می‌گویم: الان شماره‌اش رو میدم خدمتتون. بیخودی دست می‌برم توی کیفم و مثل روباهی که دنبال دمش می‌گردد عقبِ شمارهٔ نداشته‌ام می‌گردم. مجبورم استعداد بازیگریم را بکوبم توی صورت جماعت تماشاگری که توی این نیمهٔ شب سطح هوشیاری بالایی دارند.
یک جیغ از ته دلم می‌کشم از آن جیغهایی که مخصوص روز مباداست. چرت خودم هم می‌پرد. داد می‌زنم:ماااار. هیچ چیز به اندازه دیدن مار زیر میز آقای دکتری که پنی سیلین بدون نسخه نمی‌دهد ترسناک نیست. همه خم شدند و زیر میز دنبال مار می‌گردند. فلنگ را می‌بندم. دکتر از جایش تکان نمی‌خورد و بی حرکت زل زده به حرفه‌ای ترین آرتیست نقش اولی که در همه عمرش دیده. از در داروخانه که می‌زنم بیرون تیر نگاهش کمرم را نشانه می‌گیرد. جمشید هاشم پور می‌شوم و با این ترکش‌ها نمی‌میرم و دیپلم افتخار را به خودم می‌دهم اما فکر می‌کنم کاش یک ورق آموکسی سیلین گرفته بودم.