preloder

عصای سفید

شعرهایی از عرشیا عشقی
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

هر چه قدر هم که گوش‌هایم را تیز کنم
هر چه قدر هم که این عصای سفید لعنتی را به زمین برنم
هر چه قدر هم که با کف کفش‌هایم
این موزاییک‌های برجستهٔ کثیف را دنبال کنم
باز هم به تو نخواهم رسید

من
تو را نمی‌بینم
و تو هم قصد کرده‌ای که تا ابد
نادیده‌ام بگیری
.
.
.

تولدی دیگر

اجرایی متفاوت از شعر «تولدی دیگر» اثر فروغ فرخزاد
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

همهٔ هستی من آیهٔ تاریکی است
که ترا در خود تکرارکنان
به سحرگاه شکفتن‌ها و رستن‌های ابدی خواهد برد
من در این آیه تو را آه کشیدم، آه
من در این آیه تو را
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می‌گذرد
زندگی شاید
ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه می‌آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر می‌گردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصلهٔ رخوتناک دو هم‌آغوشی
یا نگاه گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر می‌دارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی‌معنی می‌گوید: «صبح بخیر»
زندگی شاید آن لحظۀ مسدودی است
که نگاه من، در نی‌نی چشمان تو خود را ویران می‌سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازهٔ یک تنهایی است
دل من
که به اندازهٔ یک عشق است
به بهانه‌های سادهٔ خوشبختی خود می‌نگرد
به زوال زیبای گل‌ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچهٔ خانه‌مان کاشته‌ای
و به آواز قناری‌ها
که به اندازهٔ یک پنجره می‌خوانند
آه…
سهم من این است
سهم من این است
سهم من،
آسمانی است که آویختن پرده‌ای آنرا از من می‌گیرد
سهم من پائین رفتن از یک پلهٔ متروک است
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن‌آلودی در باغ خاطره‌هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می‌گوید:
«دستهایت را
دوست می‌دارم»
دستهایم را در باغچه می‌کارم
سبز خواهم شد، می‌دانم، می‌دانم، می‌دانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می‌آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن‌هایم برگ گل کوکب می‌چسبانم
کوچه‌ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز
با همان موهای درهم و گردن‌های باریک و پاهای لاغر
به تبسم‌های معصوم دخترکی می‌اندیشند که یک شب او را
باد با خود برد
کوچه‌ای هست که قلب من آن را
از محل کودکیم دزدیده است
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر می‌گردد
و بدینسان است
که کسی می‌میرد
و کسی می‌ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می‌ریزد، مرواریدی صید نخواهد کرد.
من
پری کوچک غمگینی را
می‌شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی‌لبک چوبین
می‌نوازد آرام، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می‌میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

زمزمهٔ بهناز بستان دوست از شعرهای شاملو

زمزمهٔ شعرهایی از احمد شاملو
با صدای بهناز بستان‌دوست
میکس شده با صدای شاملو و آواز شهرام ناظری از شعرهای هوشنگ ابتهاج

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم

چشمانت راز آتش است
وعشقت پیروزی آدمی‌ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می‌شتابد
و آغوشت

و چشمانت
با من گفتند
که فردا
روز دیگری‌ست
.
.

شعرهای سیلورستاین-۴

چند شعر از شل سیلورستاین
با صدای بهناز بستان‌دوست



Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

از وقتی که دوستم مرا ترک کرده است
کاری ندارم جز راه رفتن
راه می‌روم تا فراموش کنم
راه می‌روم
می‌گریزم
دور می‌شوم
دوستم دیگر بر نمی‌گردد
اما من حالا
دوندهٔ دوی استقامت شده‌ام
.
.
.

بزرگتر که شدم…

شعری از لنگستون هیوز
ترجمهٔ احمد شاملو
با صدای بهناز بستان دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

خیلی وخ پیش از اینا بود.
من، حالا دیگه بگی نگی رویام یادم رفته
اما اون وقتا
رویام درست اونجا بود و
جلو روم
مث پنجه‌ٔ آفتاب برق می‌زد.
بعد، اون دیفاره رفت بالا.
خورد خورد رفت بالا
میون من و رویاهام.
رفت بالا، اونم با چه آسّه کاری!
خورده خورده
آسّه آسّه رفت بالا و
روشنی ِ خوابمُ
تاریک کرد و
رویامُ ازم پنهون کرد.
بالا رفت تا رسید به آسمون،
آخ! امان ازین دیفار!
همه جا سایه‌س و
خودمم که سیاه!
تو سایه لمیده‌م
پیش روم، بالا سرم،
دیگه روشنی ِ رویام نیس،
جز یه دیفار کت و کلفت هیچی نیس،
جز سایه هیچی نیس.
دسّای من
دسّای سیای من!
اونا از تو دیفار رد میشن
اونا رویای منو پیدا می‌کنن
کومکم کنین دخل این سیاهیا رو بیارم
این شبُ بتارونم
این سایه رُ درب و داغون کنم
تا ازش هزارون پره‌ُ آفتاب درآرم
هزار گردباد
از خورشید و رویا!