موهایش

برشی از کتاب «حافظ‌ خوانی خصوصی»
نوشتهٔ علیرضا ایرانمهر
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

شوم‌ترین لحظه‌های زندگی پریسا توی موهاش بودن. به تدریج، رشد می‌کردن و درازتر می‌شدن اما دوست نداشت کوتاشون کنه. بارها شنیده بود تاریخ زندگی آدما توی موهاشون ثبت می‌شه. مثل دوچرخه‌سواری که همهٔ خونش با هوای تازه تصفیه شده اما آثار دوپینگ مسابقات بهار گذشته، هنوز توی ریشهٔ ‌موهاش باقی مونده و وقتی فقط یه تارشُ تجزیه می‌کنن، همهٔ عشق و افتخاراتش بر باد میره. اما پریسا هر بار توی اینه موهاشُ تماشا می‌کرد
.
.
.

علیرضا ۱۲ ساله

برشی از کتاب «حافظ‌‌‌ خوانی خصوصی»
نوشتهٔ علیرضا ایرانمهر
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

من توی آشپزخونه بودم که پسرم داد زد: علیرضا از پله‌ها پرت شده پایین. دوازده سالش بود و گاهی با پسرم تو فضای سبز مجتمع با هم بازی می‌کردن. دویدم توی حیاط. به دیوارهٔ سنگی باغچه تکیه داده بود. به زانوی خونیش خیره شده بود و گریه می‌کرد. ولی وقتی منُ دید، اشکاشُ پاک کرد و دماغشُ بالا کشید و سعی کرد بلند شه. زیر بغلشُ گرفتم و از پله‌های مجتمع بالا رفتیم. با قیچی شلوار خونی رُ پاره کردم. وقتی داشتم زانوشُ پانسمان می‌کردم
.
.
.

بارون‌ساز

داستان کوتاهِ «بارون‌ساز»
نوشته و تنظیمِ علیرضا ایرانمهر
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

دو سال و نیم بعد از مرگ دخترم تصمیم گرفتم با یه بارون‌ساز ازدواج کنم. مادرم همیشه می‌گفت: مردی ارزش زندگی کردن داره که وقتی حتی هیچ کارم نمی‌کنه، ‌بتونه خوشحالت کنه. بارون‌سازا مثل شعبده‌بازا مردای خوبی هستن. می‌تونن وقتی اصلا انتظارشُ نداری، کاری کنن که خوشحال بشی. مردی که دو سال و نیم بعدِ مرگ دخترت، می‌تونه کاری کنه که یاد حماقتای دلچسب هفت سالگیت بیافتی و تصمیای غافلگیرکننده بگیری. مردی که توی هر تعطیلات می‌تونین دوباره با هم به یه ماه عسل تازه برین.
دیروز بارون‌ساز بهم زنگ زد و گفت:
.
.
.

دخترا، پیتزای داغ دوست دارن!

داستان کوتاهی نوشتهٔ علیرضا ایرانمهر
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

علیرضا یه اس.ام.اسُ برای هر سه تا دختر فرستاده بود. سه تایی توی ماشین سونیا نشسته بودن و پیتزا می‌خوردن. نوشته بود: بیا دوتایی به ماه نگاه کنیم. پیتزاها داغ و برشته بودن. دخترا با هر گاز دهنشونُ باز نگه می‌داشتن که زبونشون نسوزه و اس.ام.اسای مشترکشونُ به همدیگه نشون می‌دادن و می‌خندیدن
.
.
.