preloder

نت‌نامه-۱

مجموعهٔ اپیزودیک «نِت‌نامه»
نوشتهٔ نسیم خراشادی‌زاده
تیتراژخوان: علی عمرانی
نامه‌خوان، صداگذاری و میکس: بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

از مستاجر سابق به مستاجر آینده
دوستان عزیزی که کلید خانه همراه با این نامه به دستتان رسیده است، سلام. من و همسرم ورودتان را به خانه جدید به شما تبریک می‌گوییم و امیدواریم روز و شب‌های خوبی را در این خانه بگذرانید. ما پنج سال در این خانه زندگی کردیم، از همین اول بابت میخ‌هایی که به دیوار کوبیدیم عذر می‌خواهیم و همینطور بابت آینه‌ی ترک خورده‌ی روشویی. مبلغی را برای تعمیر و تمیز کردن آپارتمان به سرایدار دادیم تا به دستتان برساند. نمی‌دانیم شما که هستید و از کجا آمده‌اید، نمی‌دانیم آرزویتان چیست و دنبال چه هستید. ما همدیگر را ندیده و نمی‌شناسیم؛ با این حال از شما خواهش می‌کنیم که لطفی در حق ما بکنید. ما در خانه شما چیزی را جا گذاشته ایم. خواهش ما از شما این است: آن را پیدا کنید و از پنجره بیرون بیاندازید.
یک روز صبح ما از خواب بیدار شدیم و فهمیدیم هیچی یادمان نمی آید. انگار دزدی شبانه به خانه زده بود و هر چه زمزمه و خاطره داشتیم در کیسه اش گذاشته و فرار کرده بود. به همین سادگی! یادمان رفت، دیر فهمیدیم اما زود دست به کار شدیم. وقتی فهمیدیم که نیمی از بهترین روزها و شب هایمان را فراموش کرده ایم که رخت زندگیمان غبار گرفته بود؛ آوازمان را فراموش کرده بودیم؛ فقط یادمان می آمد که سرود و آوازی بوده اما دیگر نمی دانستیم از چه بوده و چرا بوده. ما همدیگر را گم کرده بودیم؛ با هم بودیم و بی هم می گذشتیم. بعد از پنج سال فقط یک چیز برایمان باقی مانده بود: دلتنگی. دلمان برای چیزهایی که از یادمان رفته بود تنگ شد و دنبال همدیگر گشتیم. اگر روزی ، شبی ، صبحی یا بعد ازظهری؛ اگر در غروب دلگیر جمعه ای احساس کردید تنهایید، اگر دلتان گرفت؛ اگرخلقتان تنگ شد؛ اگر دری را کوبیدید یا فریادی کشیدید… اگر به همدیگر بد گفتید و بد کردید، چشمتان را باز کنید، گوشتان را تیز کنید… ما چیزی را در خانه شما جا گذاشته ایم. آن ابر تیره ی کوچک را که بالای سرتان می چرخد، اگر دیدید و صدای خزیدنش را شنیدید، بگیرید و از پنجره بیرون بیاندازید. نمی خواستیم زحمت تان بدهیم، ما فقط می خواستیم جایی دیگر، روزی دیگر را از نو شروع کنیم، عجله داشتیم همدیگر را پیدا کنیم. ما را ببخشید و برایمان دعا کنید تا دوباره خانه مان را پیدا کنیم.
ارادتمند،
هم سایه های شما
بعد التحریر: نبش خیابان چهارم، کافه ی کوچکی است که پنج شنبه شب ها به زوج های عاشق بیست درصد تخفیف می دهد. توصیه می کنیم از بستنی های شکلاتی اش بچشید و هرگز از این تخفیف نگذرید.

قطعه‌ای برای عاشقا

قطعه‌ای برای عاشقا
نوشتهٔ نسیم خراشادی‌زاده
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

بزرگترا که خدا می‌دونه چند تا پیرهن بیشتر از ما پاره کردن، همیشه میگن: زندگی بالا و پایین داره، خوشی و ناخوشی داره،‌ بهمون زیاد میگن که صبور باشیم، قدر عافیت بدونیم. میگن در روی پاشنه نمی‌چرخه یا اگه یه سیبُ بالا بندازی، هزار تا چرخ می‌زنه تا بیافته پایین. بزرگترا،‌ پخته‌ترا، سرد و گرم چشیده‌ترا بهمون لبخند می‌زنن و میگن: سخت نگیر.
.
.
.

شب مادر، شب یلدا

متنی نوشتهٔ نسیم خراشادی‌زاده
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

هرجا هستم، در اعماق جهنم سوزان یا در اوج یک خوشبختی تمام عیار… از دیواری که دور خود کشیده‌ام پنجره‌ای می‌تراشم و به شب ِ مادر، به تاریکی بی انتها خیره می‌شوم. برایم قصه‌ای بگو که آغازش عشق باشد و پایانش صبح، برایم قصه‌ای بگو که در آن دخترهای گیسو کمند، از دست جادوگر و عفریت‌های خبیث ِ تباهی و یأس بگریزند، دانه‌های انار بشوند، در دل زمین کمین کنند، برویند و درخت انار بشوند …قصه‌هایی که در آن کبوترها از خون ِ انارهای خاموش بنوشند و ستارهٔ شب ِ گمراهی مردان بشوند. برایم از باغ‌های سرسبز بگو، از سیب‌های راز که گاز زدند؛ از افتادگان در بسترهای احتضار که به یک جرعه از نوش داروی پشت کوه قاف نوشیدند و از نو زاده شدند. برایم از صید صیادان و غول‌های چراغ جادو بگو؛ از شبگریه‌های عشاق و اشک‌های شوق؛ از صبر سمج جویندگان گنج، از حریر دامان ِ فرشتگان در بیابان‌های سرد؛ از دیدارهای اتفاقی، از فروریختن ِ تاس ِ اقبال؛ از کسانی که گم کرده‌هایشان را پیدا می‌کنند، از آنهایی که چشم به راه مسافران دورند؛ از یادی که قلب را می‌سوزاند و از دستی که از آستین ِ آرزو می‌روید. برایم از راه‌ها بگو، ؟ به کجا می‌رسند؟ آیا آنجا که هنوز ندیدم کسی منتظرم است؟ برایم داستانی بگو از چرخیدنِ چرخ ها، جرقهٔ آتش‌ها و خندیدن ِ لب‌ها. اگر هزار خوان چیده‌ای تا در بلندترین شب سال، آهوی امید را تا تیررس ِ شکارچی ِ مرگ برسانی، بگو که اگر آن لحظه فرا برسد و شکارچی تیرش را به قلب آهو بنشاند… قصه‌ای دیگر شروع می‌شود؛ قشنگ‌ترین قصه‌ها، قصهٔ رهایی. هر جا هستم، در اعماق جهنم سوزان یا در اوج خوشبختی تمام عیار… روی پرتگاه زمان حال، از خودم می‌پرسم آیا سختی‌ها تمام می‌شود یا آیا خوشی‌ها ابدی هستند؟ سرم پر از دایره‌های رقصان می‌شود، دورهای ناتمام، دورهای ازلی و ابدی. بهارهایی که نیامده‌اند، زمستان‌هایی که نگذشته‌اند…خانه‌هایی که در آنها زیسته‌ام، خانه‌هایی که هنوز به انها پا نگذاشته‌ام… دستهایی که رها کرده‌ام و دستهایی که هنوز نگرفتم. از شب بی انتها می‌پرسم، از شب ِ مادر که چه می‌زاید؟ مخمل تاریک شب، سکوت مطلق پرهیاهو، حفرهٔ زمان‌های سپری نشده و قلبی پر از خنده‌های شنیده نشده مرا صدا می‌زند. نامم را می‌داند و اغوشش را برایم باز می‌کند. در من شب از روز می‌زاید و روز از شب. من که یکی از میلیاردها هستم، من که هم کوچک و هم بزرگ‌ام، من که هم بسته و هم باز هستم. من که هم بنده و هم آزادم. برای چه دور خود دیواری بکشم؟ چرا از تاریکی‌ها بترسم وقتی شب آبستن ِ خورشیدهای بیشمار است؟ چرا چشم‌هایم را ببندم وقتی می‌دانم پشت هر قصه، قصهٔ دیگری هست. زمستان فصل خواب نیست…فصل آتشبازی‌های پنهانیست، فصل شنیدن. هرجا که هستم باشم… در اعماق جهنم سوزان یا در اوج خوشبختی تمام عیار…

یه چیزی بگم گوش می‌کنی-۵

مجموعه پادکست‌های «یه چیزی بگم گوش می‌کنی؟»
طرح، نوشته و اجرا: بهناز بستان‌دوست
گویندهٔ تیتراژ: علی تاجمیر

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

صحبت دربارهٔ «تنها صداست که می‌ماند» و در ادامه صحبت از سکوت، و نگاهی به معنای «سکوت، سرشار از ناگفته‌هاست»، اشاره‌ای به جان کیج، نظریه‌پرداز موسیقی و صحبت با نسیم خراشادی‌زاده دربارهٔ صدا، سکوت و موسیقی

ماجراهای آقای سین-۷

مجموعهٔ اپیزودیک «ماجراهای آقای سین»
نوشتهٔ نسیم خراشادی‌زاده
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

هر سال وقتی باد روزهای پایان شهریور، پاییز را در گوش آقای سین زمزمه می‌کند او بی اختیار به یاد روزی می‌افتد که پسرکی کنار او روی نیکمت کهنه نشست، سلام کرد، مشت کوچکش را باز کرد و یک پاک‌کن آبی فیلی شکل را به آقای سین نشان داد و گفت: اگر من تا زنگ آخر دوست پیدا کنم، این پاک‌کن را به او می‌دهم، هر روز به او سلام می کنم، با او بازی می کنم، به او کمک می‌کنم و همهٔ رازهایم را به او می‌گویم
.
.
.