preloder

در ستایش هیچ

در ستایش هیچ
نوشتهٔ‌ کریستین بوبن
ترجمهٔ سید حبیب گوهری‌راد
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

نامه‌یتان اینجاست کنار بوفهٔ آشپزخانه. نامه در انتظار است. یک هفته‌ای می‌شود که جواب مرا انتظار می‌کشد. نامه همچون دخترکی از جنس مرکب است. ساده با دامنی کمی چروک و جملاتی که در واقع پاهای اوست که روی هم ‌انداخته. با هر گوشهٔ چشمی که به آن می‌اندازم این سوال در ذهنم تداعی می‌شود و من همچنان پاسخی برای آن نمی‌یابم.
.
.
.

هر چه پیش آید خوش آید

خوانش ترجمهٔ ترانهٔ Que Sera, sera از دُریس دِی
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

وقتی دختر کوچولویی بودم
از مادرم پرسیدم
من چی میشم؟
آیا خوشگل میشم؟
پولدار میشم؟
مادرم به من اینُ گفت:
هر چه پیش آید خوش آید
هر چی بخواد بشه، میشه

.
.
.

لالایی

خوانش ترجمهٔ ترانهٔ «لالایی» از گروه سیکرت گاردن
با صدای بهناز بستان‌دوست
(برای روز مادر)

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

دراز بکش تا برایت یک لالایی بخوانم
به یاد سالهای دور
یک لالایی قدیمی
من می‌خوانم تا تو بخوابی
و فردا هم برایت می‌خوانم
عشق نثار راهی می‌کنم که می‌خواهی بروی
باشد که بی‌ توفان
کشتی‌ات به سرزمین‌های دور خوشبختی برود
و سر تا پایت پر از الماس و مروارید
هرگز مباد که نیازی به دفع بداقبالی پیدا کنی
.
.
.

قطعه‌ای برای عاشقا

قطعه‌ای برای عاشقا
نوشتهٔ نسیم خراشادی‌زاده
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

بزرگترا که خدا می‌دونه چند تا پیرهن بیشتر از ما پاره کردن، همیشه میگن: زندگی بالا و پایین داره، خوشی و ناخوشی داره،‌ بهمون زیاد میگن که صبور باشیم، قدر عافیت بدونیم. میگن در روی پاشنه نمی‌چرخه یا اگه یه سیبُ بالا بندازی، هزار تا چرخ می‌زنه تا بیافته پایین. بزرگترا،‌ پخته‌ترا، سرد و گرم چشیده‌ترا بهمون لبخند می‌زنن و میگن: سخت نگیر.
.
.
.

شب مادر، شب یلدا

متنی نوشتهٔ نسیم خراشادی‌زاده
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

هرجا هستم، در اعماق جهنم سوزان یا در اوج یک خوشبختی تمام عیار… از دیواری که دور خود کشیده‌ام پنجره‌ای می‌تراشم و به شب ِ مادر، به تاریکی بی انتها خیره می‌شوم. برایم قصه‌ای بگو که آغازش عشق باشد و پایانش صبح، برایم قصه‌ای بگو که در آن دخترهای گیسو کمند، از دست جادوگر و عفریت‌های خبیث ِ تباهی و یأس بگریزند، دانه‌های انار بشوند، در دل زمین کمین کنند، برویند و درخت انار بشوند …قصه‌هایی که در آن کبوترها از خون ِ انارهای خاموش بنوشند و ستارهٔ شب ِ گمراهی مردان بشوند. برایم از باغ‌های سرسبز بگو، از سیب‌های راز که گاز زدند؛ از افتادگان در بسترهای احتضار که به یک جرعه از نوش داروی پشت کوه قاف نوشیدند و از نو زاده شدند. برایم از صید صیادان و غول‌های چراغ جادو بگو؛ از شبگریه‌های عشاق و اشک‌های شوق؛ از صبر سمج جویندگان گنج، از حریر دامان ِ فرشتگان در بیابان‌های سرد؛ از دیدارهای اتفاقی، از فروریختن ِ تاس ِ اقبال؛ از کسانی که گم کرده‌هایشان را پیدا می‌کنند، از آنهایی که چشم به راه مسافران دورند؛ از یادی که قلب را می‌سوزاند و از دستی که از آستین ِ آرزو می‌روید. برایم از راه‌ها بگو، ؟ به کجا می‌رسند؟ آیا آنجا که هنوز ندیدم کسی منتظرم است؟ برایم داستانی بگو از چرخیدنِ چرخ ها، جرقهٔ آتش‌ها و خندیدن ِ لب‌ها. اگر هزار خوان چیده‌ای تا در بلندترین شب سال، آهوی امید را تا تیررس ِ شکارچی ِ مرگ برسانی، بگو که اگر آن لحظه فرا برسد و شکارچی تیرش را به قلب آهو بنشاند… قصه‌ای دیگر شروع می‌شود؛ قشنگ‌ترین قصه‌ها، قصهٔ رهایی. هر جا هستم، در اعماق جهنم سوزان یا در اوج خوشبختی تمام عیار… روی پرتگاه زمان حال، از خودم می‌پرسم آیا سختی‌ها تمام می‌شود یا آیا خوشی‌ها ابدی هستند؟ سرم پر از دایره‌های رقصان می‌شود، دورهای ناتمام، دورهای ازلی و ابدی. بهارهایی که نیامده‌اند، زمستان‌هایی که نگذشته‌اند…خانه‌هایی که در آنها زیسته‌ام، خانه‌هایی که هنوز به انها پا نگذاشته‌ام… دستهایی که رها کرده‌ام و دستهایی که هنوز نگرفتم. از شب بی انتها می‌پرسم، از شب ِ مادر که چه می‌زاید؟ مخمل تاریک شب، سکوت مطلق پرهیاهو، حفرهٔ زمان‌های سپری نشده و قلبی پر از خنده‌های شنیده نشده مرا صدا می‌زند. نامم را می‌داند و اغوشش را برایم باز می‌کند. در من شب از روز می‌زاید و روز از شب. من که یکی از میلیاردها هستم، من که هم کوچک و هم بزرگ‌ام، من که هم بسته و هم باز هستم. من که هم بنده و هم آزادم. برای چه دور خود دیواری بکشم؟ چرا از تاریکی‌ها بترسم وقتی شب آبستن ِ خورشیدهای بیشمار است؟ چرا چشم‌هایم را ببندم وقتی می‌دانم پشت هر قصه، قصهٔ دیگری هست. زمستان فصل خواب نیست…فصل آتشبازی‌های پنهانیست، فصل شنیدن. هرجا که هستم باشم… در اعماق جهنم سوزان یا در اوج خوشبختی تمام عیار…