مردِ روی پله‌ها

داستان کوتاهِ ‌«مرد روی پله‌ها»
نوشتهٔ‌ میراندا جولای
ترجمهٔ ‌فرزانهٔ سالمی/نشر چشمه
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

صدای بلندی نبود اما بیدارم کرد چون از یه آدم بلند شده بود. نفسمُ حبس کردم و بازم اون صدا رُ شنیدم. بازم. از پله‌ها صدای پا می‌اومد. سعی کردم یواش زمزمه کنم: یکی داره از پله‌ها بالا میاد اما نفسمم می‌لرزید. نمی تونستم به صدام شکل بدم. مچ کوینُ چند بار فشار دادم. سه ضربه بعد دوتا بعد سه تا. می‌خواستم زبونی از خودم در بیارم که بتونه وارد خوابش بشه اما
.
.
.

من اعتراف می‌کنم پس هستم-۴۵

داستانکی از سمیه خطیب‌زاده
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

یه دست چلوکباب رفتاری با یه شیشه نوشابه جلومه….بابا از اول همه چیز رُ توی شیکم می‌دید….دست پخت مامانم خوب بود…. آبگوشتهاش چرب بود و پر دنبه….زرشک پلو رُ با زرشک و زعفرون و خلال تزیین می‌کرد و مرغ رُ با کره محلی سرخ می‌کرد….شاید اگر مامان نمرده بود من اینجا نبودم…. تنها ارثی که توی سیزده سالگی از مادرم داشتم چند تا دفتر آشپزی بود …عصر یه تابستون که فکُل از مُد رفته بود و من فرق وسط باز کرده بودم بابا من رُ برد تا با هم بستنی بخوریم…فالودهٔ سید مهدی دستام رُ نوچ کرده بود که بابا گفت داره زن می‌گیره….گفت فالوده‌ات رُ تا ته بخور….عمه‌ام با صفورا خانوم توی ختم انعام آشنا شده بود…بابا گفت آشپزیشم خوبه….کاشف مامانم هم عمه‌ام بود….ساعت ۷ بعد از ظهر بود اما بابا رُ جوری با چشمهای تنگ شده نگاه کردم که مثلا آفتاب چشمم رُ زده…..مخالفت رُ نه من بلد بودم و نه مادر خدا بیامرزم…وقتی مادری در کار نباشه و پسرفت و پیشرفتت واسه بابات یکی باشه، درست این قدر بد باشه که همه واسه رفوزه نشدنت دعات کنن، وجود نامادری اتفاق وحشتناکی نیست….صفورا از مادر خودم بی‌سر و زبون‌تر بود….با سه کلاس سواد اونم شروع کرد به نوشتن دفتر آشپزی…شبی دو سه رنگ غذا می‌پخت…کمربند بابا کم کم زیر شکمش بسته می‌شد ….بعد از دو سال رد شدن بالاخره دبیرستانی شدم….صفورا نه مادر بود نه نامادری….گاهی اینقدر حرف برای گفتن نداشتیم که خودم خجالت می‌کشیدم از فضای سنگین خونه و گاهی بی‌هوا با هم ساعتها حرف می‌زدیم….هیچ دوستی نداشتم… بابا رفت و آمد من و صفورا رُ قدغن کرده بود….تنها کسی که گاهی ناهار کنار ما بود مادر صفورا بود….تنها کسی هم که از من شکایت نکرد مادرش بود….وکیل بند رُ صدا می‌کنم…چلوکباب سرد شده رُ میدم ببره توی بند برای بچه‌ها….صفورا رُ ناخواسته کشتم….صفورا از صبح حالش خوش نبود….سر‌درد داشت….شام نپخت…من که کشتمش روحمم خبر نداشت یه پسر داشته….نمی‌دونستم پسرش تصادف کرده و توی بیمارستانه….نمی‌دونستم شرط ضمن عقدش با بابا این بوده که هیچ وقت پسرش رُ نبینه….صفورا که شنیده پسرش بیمارستانه التماس بابا رُ کرده اما دل بابا نرم نشده….وقتی کشتمش از هیچی خبر نداشتم….فقط می‌دونستم بابا که برگشت شام نداشتیم با صفورا کتک‌کاری کرد، صفورا هم توی یه جنون آنی که ازش بعید بود با کارد آشپزخونه بابا رُ تهدید کرد….ولی من عین یه ابر قهرمان خون توی رگهام به قل‌قل افتاد که چرا بابای منُ تهدید می‌کنی و هلش دادم….همین…سرش خورد به قرنیز….هیچ وقت از قرنیزها خوشم نمی‌اومد….انگار اختراع شدن که آدم بکشن….ساعت ۵ صبح حکمم اجرا میشه….قصاص کامل….خواهر و برادرهای صفورا شکایت کردن…همه رُ توی دادگاه دیدم…پسرش رُ هم دیدم…تازه هجده ساله شدم…نزدیک اذان صبح چهار پایه مرگ رُ بالا میرم….مامانم بیدارم می‌کنه… با صفورا و مامان می‌ریم چلوکبابی رفتاری….تازه خاکم کردن….عمه‌ام کنار سومین طعمه نشسته…هیچی به مهمونا بیشتر از کوبیده بعد از بهشت زهرا نمی‌چسبه…

هر کاری عُرضه می‌خواد

داستانِ «هر کاری عُرضه می‌خواد»
از قصه‌های مشدی گلین خانم
گردآورنده: ال.ول.ساتل/نشر مرکز
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

دو تا خواهر بودن، هر دو هم زن دو تا برادر بودن. برادرا هر دو تاشون آهنگر بودن. هر دو تاشونم با همدیگه شریک بودن. از روزی یه تومن تا ده تومن، هر چی در می‌آوردن،‌ یه میزون پول بر می‌داشتن. یکی از این خواهرا خیلی شیک و پیک بودُ کفش و لباس مرتب داشت و زندگیشم مرتب.
.
.
.

من اعتراف می‌کنم پس هستم-۴۴

داستانکی از سمیه خطیب‌زاده
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

بوی جورابم دارد خفه‌اش می‌کند ولی چون قهر است اعتراض نمی‌کند. من هم یک رژه مفصل جلویش می‌روم و توی دلم غش غش می‌خندم. همیشه قهر که می‌کند روزه سکوت می‌گیرد و شام نمی‌خورد و موقع رفتن سر کار خداحافظی نمی‌کند و وقتی برمی‌گردد فقط «س”» سلام را زیرلب می‌گوید. از این مدل قهرها که منتظر کوچکترین حرکت آدم برای منت‌کشی هستند و بیشتر از سر کله‌شقی و یک‌دندگی شکل می‌گیرند.
حجت را با من تمام کرده بود و ازم خواسته بود دیگر با برسش موهایم را شانه نزنم. این بار دومِ بعد از اتمام حجتش بود که مچم را می‌گرفت. نیاز به افسر نبود چون کروکی نکشیده هم مقصر من بودم. برس را انداخت توی سطل آشغال، آن هم با یک ژست تمرین شده و جوری نگاهم کرد که انگار بقالی است که چوب خط نسیه من تمام دفترش را پر کرده. من اما این جور وقتها دلم یک بلندگو هندوانه فروشی می‌خواهد که بروم بالای مبلی یا میزی یا چیزی بایستم و داد بزنم : «بابا آدم که نکشتم؟ مسواکتُ که مصرف نکردم. شیپیش هم که ندارم….». ولی جواب نمی‌دهد. قبلا امتحانش کردم و دیگر قدیمی شده. هرکار هم بکنم شوهرم قهرش سر جایش است.
شوهر من مردی است که وسایل شخصی‌اش را دوست دارد. لباسهایش را آویزان می‌کند. ساعتهایش را در کشوی مخصوصش می‌گذراد. شیشه عینکش را با گوشه پیراهنش پاک نمی‌کند. ناخن‌هایش را در حمام می‌گیرد. اصلا دارو نمی‌خورد و موقع خریدن شیر و خامه تاریخ انقضایش را نگاه می‌کند. مردی که شغلش با اطوارش نمی‌خواند و مکانیکی است که بوی ادکلنش جلوتر از خودش راه می‌رود.
من اما آدمی هستم که پایم در کفش ورزشی بد جور بو می‌گیرد. ناخن‌های دستم را خودم می‌خورم و انگشتهای پایم که به پایه میز اصابت می‌کنند ناخنهای پایم را جارو برقی می‌خورد. مراقب هستم مو داخل غذایم کشف نشود اما بدِ روزگار شوهرم کاشف خوبی است. همیشه یک لنگه از جوراب‌هایم را گم می‌کنم و بی‌خودی شکم ماشین لباسشویی را می‌گردم و تا آن لنگه را دور می‌اندازم لنگه بعدی را زیر تخت پیدا می‌کنم.
رژه رفتنم جواب نمی‌دهد و روی مبل می‌نشینم. نشسته و اناری آب لمبو می‌کند و نظم و ترتیب صد دانه یاقوت را به هم می‌ریزد. شرط می‌بندم لجش را در آورده‌ام اما او هم بیکار نبوده و حرص مرا در اورده چون بی‌خیال بوی گند پای زنش است. هر وقت از پیاده‌روی بر می‌گشتیم می‌گفت: «بپر پاهاتُ بشور، مثل پای سرباز صفر بو می‌ده، ما ندیدیم زن پاهاش بو گند بده». و من هر هر کنان می‌رفتم داخل حمام. حس یک ماهی مرده که نه حس یک ماهی پخته سر میز شام را دارم و دیوارهای خانه لحظه به لحظه برایم تنگ‌تر می‌شود و می‌دانم قهر کوتاه مدت همیشگی‌مان دارد سپرده بلند مدت می‌شود. دلم نمی‌آید کوپن بیمه منت کشی‌ام را خرج بُرسی کنم که تا حالا بازیافت شده.
انار که می‌ترکد و روی فرش و مبل و پیراهنش خون به پا می‌کند جوری نگاهش می‌کنم که انگار باعث جنگ جهانی سوم شده و جوری نگاهم را پس می‌دهد که مطمئن شوم یک عمر میکروب‌وار زندگی کرده‌ام. هر دو می‌خندیم ولی در آخر من مجبورم شامپو فرش به دست شوم.

بشردوست

داستان کوتاهِ «بشردوست»
نوشتهٔ رومن گاری
از کتاب «پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند»/انتشارات کتابِ زمان
ترجمهٔ ابوالحسن نجفی
با صدای بهناز بستان‌دوست

Check this out on Chirbit

پیوند دریافت از کانال صداباز

هنگامی که آدلف هیتلر پیشوا در آلمان قدرت می‌یافت در شهر مونیخ، مردی یهودی به نام کارل لِوی بود که به حکم حرفه‌اش اسباب‌بازی می‌ساخت. مردی خوش‌خلق و خوش‌بین که به طبیعت بشری، به سیگارهای خوب و به دموکراسی اعتقاد وافر داشت و گرچه از خون آریایی کمتر نصیبی برده بود، اعلامیه‌های ضد سامی صدراعظم جدید را هم خیلی به جد نمی‌گرفت.
.
.
.